و در ارتكاب خويش اعتراف آورد ، و از مامضى عذر خواست و چنان نمود [
a
139 ] كه از سر صدق مخالصت و مصافحت را ميان بستم جهت آنكه هرچه زبان عبارت كند ، بايد كه دل موافق آن باشد ، تا در مستمع مؤثّر شود ، چنان كه افلاطون گفت : إذا طابق الكلام نيّة المتكلّم حرّك نيّة السّامع
شعر
لعمرك ما ودّ اللسان بنافع * إذا لم يكن أصل المودّة فى الصّدر
داستان گفت : غدر آن باشد كه از دين و گوهر بود ، و اما از جمله دشمنان غمر و جاهل بتر باشد . و ميان ما اندر دين و نسب خلافى نيست ، و من بر درايت و كفايت تو واثقم كه در آنچه تقديم نمودى از رسوخ حقد و شموخ بغض نبود ، بلكه از بهر تقرّب پادشاه و نصيحت او . و هرآينه رضاى پادشاه جستن از مواجب است .
دادده چون بر فلتات زبان او وقوف يافت ، خاطر او از تباريح اندوه و برحاى غم فارغ شد . بعد از آن چون تقرير مودّت متأكّد گشت ، او را گفت بيا تا برويم و دادمه را ببينيم تا عذر تقصير بخواهيم . پس هرسه به زندان آمدند . چون دادمه ايشان را بديد ، با بشاشتى تمام و تهلّلى بغايت ايشان را استقبال نمود و بر خلاص خويش واثق شد . دادده او را گفت : در اين شدّت حال و استحالت احوال چگونه بودهاى ؟ و من توقّع دارم كه هفوت ما را رقم عفو كشى تا از اين پس اهتمام ترا ميان بندم و به مظاهرت يكديگر اسباب معيشت همگان مؤكّد شود ، و بدانسبب مجال افراص اصحاب اغياض مسدود گردد . به وسايل اين تودّد و وسايط اين توحّد ، مصافات ايشان مؤكّد شد و اسباب مصادقت ممهّد گشت .
دادده پيش شهريار رفت و گرد تملّق و تبصبص او برآمد و در ميان مباحثه گفت [
b
139 ] : بنده به كمال كرم خداوند وثيق است و راى منير بر محافظت حقوق بندگان واقف . و خداوند داند كه شربت عفو مرارت عذاب آخرت را دافع باشد .