و حصر تو از آن بود تا به محل و مرتبت و مقدار و منزلت خويش عارف باشى و زبان از هذر و بذا نگاه دارى ، و چندان كه من ترا تقريب بيشتر دهم ، تو به توقير حضرت و توفير خدمت ما كوشى و بدانى كه اگرچه عنايت ما در حقّ تو شامل بود ، بر آن اعتماد نكنى كه آن را دوام و خلود صورت نبندد .
شعر
و كلّ حصن و إن دامت سلامته * على دعائمه لابدّ مهدوم
و حقيقت بدان كه هر پادشاه را خاطر نه چون خاطر من به هوا و ولاى بندگان مشعوف بود . و بدان كه هرسخن كه از اداى آن شرفى به تو عايد نخواهد شد ناگفته به . هرچند كه به حليت صدق محلّى باشد و به جمال راستى موشّح ، على الخصوص كلمهاى كه در قبول آن ريبى صورت بندد ، و آن را به كلف بسيار و مؤونات فراوان در سلك صدق توان كشيد . چنان كه ملك هندوان به حكم نصيحت نديم خود را گفت . ايشان گفتند : اگر از روى عواطف ملكانه و از غايت تعاظيم بندگان آن حكايت را به واسطهء الفاظ لطيف به سمع بندگان رساند ، از كمال كفايت بديع نبود .
حكايت
شهريار گفت : هميشه در اقتباس معانى ضمير من مولع [
a
141 ] بوده است و در اقتناص شوارد اخبار ملوك راغب . روزى با قدماى دولت و ندماى حضرت در باب موعظت سخن مىرفت . يكى از حاضران كه از فضل فايق و به راى رايق بود ، به حكم اتعاظ گفت : به هندوستان ملكى بود كه دست سعادت او را در حجر سيادت تربيت داده بود . روزى با نديمان خويش نشسته بود ، و در هزل و جدّ و معالم و مجاهل سخن مىرفت . از ندما يكى گفت كه : مرغى است كه آن را نعامه خوانند ، آتش خورد . ملك و حاضران سخن او را انكار كردند ، و به هتك حيا و