از آن مسكن مألوف قصد خراسان كرد ، به اسباب تمام و عدّتى به كمال .
چون به جيحون رسيد ، جمله مال و اطفال خويش در كشتى نهاد و خود با زورقى بنشست با كودكى . چون كشتى به لجّهء دريا رسيد ، نحوست او دريا را متموّج گردانيد ، كشتى غرق شد . و ما لامرىء عمّا قضى اللّه مزحل . قطرات حسرات بر روى بباريد . چون ضج و عج را فايدهاى نديد صبر كرد . چون از جيحون بگذشت كودك گرسنه شد . بازرگان او را در سايهء درختى بنهاد و خويشتن تير و كمان [
a
138 ] برداشت كه مگر صيدى در ضبط آرد تا از آن ، كودك را سدّ رمق سازد . از غايت خذلان هيچ صيد نيافت . به نزديك آن درخت آمد كه كودك در سايهء او بود . ادبار رقم اغما و خط نسيان بر صحيفهء خاطر او كشيد . كودك بجنبيد ، پنداشت كه صيد است . تير بينداخت و كودك را هلاك كرد .
چون آنجا رسيد ، كودك را مرده يافت . زفرات حسرات متضاعف شد ، به گوشهء كمان گور كودك مىكند . گوشهء كمان بشكست و به چشم او رسيد . او را كور گردانيد . بازرگان گفت : كفران نعمت كردم ، لاجرم در اين ورطهء خذلان افتادم . اگر همچنين وقاحت نمايم ، بيم است كه در شرك هلاك افتم . به مقدور راضى شد . تو نيز در اين مهانت قانع باش كه تغلّب زمان و دور فلك به تو رسانيد .
شعر
هذا الزّمان مشوم * كما تراه غشوم
الحمق فيه مليح * و العقل غثّ ملوم
دادمه گفت : از اتعاظ و تنبيه تو مرا تسليت حاصل آمد و از اين اصطناع كه به حكم زيارت مبذول داشتى ، متقلّد منن و متضمّن منّت گشتم . و دانسته شد كه هر كس كه از وزر و خطا ملوّث گشت ، او را در آن اعنات راضى بايد بود و در آن اصما خشنود بايد شد . چه هر كس كه از كسى احسانى بيند و به تفقّد و تعهّد او مكرّم شود ، و