معاقد منحت او را به ثنا التزام ننمايد در زمرهء ليام معدود گردد . پيروز گفت : به استغفار و استعذار آمدم ، از بهر آنكه از دادده صادر شد .
شعر
إقبل معاذير من يأتيك معتذرا * إن برّ عندك فيما قال أو فجرا
در شيمت كرما و عادت عقلا آن لايقتر كه اعتذار معذر را به عزّ قبول مقرون دارند ، و تمامى احقاد و ضغاين از خواطر محو كنند . در اين حال [
b
138 ] اقتضاى عقل آن است كه با دادده طريق مؤالفت مسلوك دارى و قواعد و داد و شرايط اتّحاد مستحكم گردانى كه از معادات شماتت اعادى جانبين حاصل است و مضرّات آن با هر دو عايد . چه مودّتى كه بعد عداوت راسخ شود ، ثابتتر بود و آثار آن مخلّدتر . و همچنان بغضى كه از پس اتّحاد باشد دايم بود ، چنان كه سركه كه از عصير باشد چون حموضت در طبع او غالب شد ، ازالت آن ممكن نگردد .
داستان گفت : اگر از دادده در اين حادثه بذايى صادر شد و در ابواب ايذا مبالغتى نمود ، در آن التفات نخواهد رفت و اغماض و اغضا در محو آن مبذول است ، از جانب ما اين ملتمس به ايجاب مقرون بايد دانست ، از آنكه نزديك ارباب مروّت و اصحاب فتوّت از مصالحت اعراض كردن محظور عقل است . اگر ميان او و دادده وحشتى بود زايل شد به دو وجه : يكى جهت امتثال اوامر شهريار و ديگر آنكه گفتهاند كه كثرت اصدقا دليل است بر كمال حذاقت و وفور كفايت .
كه نفس آدمى مكلّف است و از خاك معجون . از آنچه به دو سپارى ، از همان جنس باز سپارد ، از هزل و جدّ و صدق و كذب .
شعر
فلا تكلّف نفس فوق طاقتها * و لا تجود يد الّا بما تجد
من در اين حال با تو به نزديك دادده آيم و از آنچه در ضمير متمكّن است ، او را اعلام دهم . پس هر دو بنزديك دادده آمدند . در حال چون ايشان را بديد استقبال نمود و با بشاشتى تمام در تعظيم و تفخيم داستان استقلال واجب داشت