چند به زعم تو آهن تو حلالى است ، ميان دو آهن فرقى نبود ، چون هر دو از خبث پاك باشند و ظاهر است كه چون آهن تاب يابد تغيّر پذيرد . فلّاح گفت : مرا از اين آهن خشتى بود از كسب موروث ، نيمى به آهنگر دادم و نيمى ذخيره نهادم . اگر به احضار آن اشارت فرمايد مبادرت رود . اگر مانند آن باشد فهو المراد ، و اگر به خلاف آن بود سزاى تكذّب و تنبّل او ببايد داد .
پادشاه به آوردن آهن اجازت داد . فلّاح آن نيمهء ديگر حاضر گردانيد . چون پادشاه زر ديد ، از وى پرسيد كه اقتراف اين به چه وسيلت ترا ميسّر شد ؟ فلّاح گفت : اين آهن از ذخاير و دفاين اسلاف من است . پادشاه گفت : اين فلّاح احمق است ، اين نيمه به دو باز دهيد ؛ و او را گفت : اين زر است ، آن نيمه را از آهنگر به خزانه فرمود . فلّاح گفت : بر لفظ مبارك خداوندى رفت كه زر است . اگر خداوندى فرمايد و منشورى موقّع به توقيع شريف كرامت كند ، لطايف عرض عزيز و عواطف ذات مبارك و كمال بندهنوازى و فيض عدل شاه در صحايف مفاخر روزگار مثبت گردد و مثوبات آن مدّخر شود .
پادشاه او را مثالى فرمود ناطق به ذكر آنكه يد تطاول از اسباب او قاصر باشد و مذكور [
a
136 ] به عين احترام منظور و به رموق ارعا ملحوظ . فلّاح به اهتزار تمام و ارتياح بغايت مىرفت و مىگفت :
شعر
أقول لسائلى بأبى سعيد * كأن لم يشفه خبر القصيد
أجل عينيك فى ورقى مليّا * فقد أبصرت عام المحل عودى
بعد از آن ، آن خشت و نيم را به ارادت دل و خواست طبع و التماس خاطر به كار برد . و سبب تقرير اين حكايت و تحرير اين كلمات آن است كه بسيار مهمّات هست كه به بسطت كفايت و سطوت طبع و كمال حذاقت ميسّر نگردد و به وسيلت حمق و ذريعت خرق مهيّا شود . مرد كافى آن است كه محلّ سكون و مقام تعجيل شناسد و بداند كه چنان كه سخن گفتن به مقام خاموشى مضرّ است ،