تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
سر شقاوت جواب داد كه : اگر اين سعادت مساعدت نمايد و اين اقبال رايد شود ، حالى از بهاى آن اسباب معيشت مهيّا گردانم و بر معاقل معالى مقرّ سازم . زاهد گفت : هلاك اين درويش در آن خواهد بود . خاموش گشت . چون او برفت ، ديگرى به زاهد رسيد ، در لباس تبذّل و تذلّل ، مرهون اخفاق و محزون املاق . زاهد با وى [
b
134 ] همان معنى اوّل ايراد كرد . مرد گفت : اگر از مرور ايّام و كرور اعوام به چنين موهبتى مخصوص شوم و به چنين احسانى محظوظ گردم ، تصرّف آن به وجهى آغازم كه قضيّهء خرد و اقتضاى حزم باشد ، و به واسطهء عقل ربع آن به جهل از دست بدهم ، و باقى را به فراغت دل و سلوت خاطر به كار برم . زاهد چون دلايل سعادت بر ناصيهء او مشاهده كرد و كمال كفايت او در ايراد سخن بديد ، دانست كه علوّ مراتب او به حصول آن ميسّر گردد . آن دو خشت زرّين به دو داد و در ايعاظ او مبالغت نمود ، در اثناى وصايا او را گفت : شعر
لا يكن برقك برقا خلّبا * إنّ خير البرق ما الغيث معه
بيت
مشو چون رياحين تو در كار خويش * كه از معنى بوى است او را و بس كه برقِ فريبنده را در جهان * نباشد قبولى برِ هيچ‌كس
فلّاح خشتها برداشت و به ارتياح تمام و اغتباط فراوان به خانه آمد و كتمان اسرار از اهل خويش فريضه شناخت . چه هر سرّ كه راى زن بدان اطّلاع يافت ، مبثوث بايد دانست و خواتم آن به ندامت مقرون . و عقلا گفته‌اند : سرّك دمك إذا تكلّمت به أرقته . يك خشت را در خانه پنهان كرد و آن خشت ديگر را به دو قسم گردانيد . يك قسم را بر طاق نهاد و زن خود را گفت : ظاهر است كه مقل را پيش اقارب مقدار نباشد و معسر را به نزد اجانب محل نبود . كفايت بىمال پايمال است و جهل با مال قرين اقبال . پس فلّاح آن نيم خشت را برداشت و به جانب بازار برد . به دكّان آهنگر آمد