حكايت
پيروز گفت : چنان شنيدم كه در شهر بلخ بازرگانى بود متموّل ، از كمال كرم عمدهء كرام شده و از لطف طبع فهرست مآثر گشته . بعد مدّتى فلك كه معاضد او بود ، [
a
131 ] معاند گشت و روزگار كه موافق او بود منافق شد . و زمانه به بخشيدهء خويش ارتجاع نمود . كالكلب يعود فى قيئه . به مدّت اندك بذاذت حال او شايع شد و لذاذت عيش او به مرارت مبدّل گشت . مردم به چشم حقارت به دو التفات مىنمودند . اضطرار و اضطراب به دو راه يافت . از غبن و شين درويشى ، جلا اختيار كرد و اكوار را بر اوكار ترجيح داد .
شعر
فللموت خير [ للفتى ] من مقامه * بأرض هوان بين واش و حاسد
پنهان از شهر بيرون آمد و دل بر التقام مكابدت و تحمّل و عثاى سفر نهاد و به جانب هندوستان رفت . چون آن جايگاه مقام ساخت ، با خود گفت : من اين جايگاه مجهولم . با صعوبت فقر و شدّت نياز يك چندى بسازم .
لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً .
چه فقر و اعسار مذموم است ، امّا در منشأ و مولد خويش مرد را صعبتر باشد . من صبر را حليت حالت سازم .
شعر
إنّى رأيت و فى الأيّام تجربة * للصّبر عاقبة محمودة الأثر
پس آن منكوب منحوس تجارت دريا اختيار كرد و با محقّرى كه او را باقى بود مىكوشيد ، و از استعدا دم دركشيد كه هنگام نوايب و وقت حلول خطوب از اظهار عجز شماتت اعدا حاصل شود . چون غمام خذلان انجياب يافت و سحاب نحوست انقشاع پذيرفت ، و روزگار جاير به استغفار و استعذار گراييد و در حجلهء سعادت عرايس اقبال در كنار او نهاد و غوّاص قدر از نحر بحر جلا درّ اقتدار در قلادهء او بست ، ثمرهء مجاهدت او يسار و ايسار شد .
روزى در ضمير او بگذشت كه در شهر من كسى را بر خفض و رفع من