[
b
131 ] وقوف نيست . چنان تصوّر كنند كه روزگار از غايت عنا مرا در مورط فنا انداخت ، و فرزندان من از مدّت جلا و هنگام انزعاج از موارد و مصادر احوال من نشنودند . دست از دامن حرص ببايد داشت و به موجود قانع شد كه گفتهاند : من اشتدّ حرصه أوشك وقصه . وقت عودت است و هنگام رجوع ، تا آن طايفه كه به فقر من شماتت مىنمودند ، از ايسار و يسار من مغموم شوند ؛ و آنان كه از املاق من مضطرم بودند و از لواعج دل من مضطر ، انيس سلوت و جليس ارتياح گردند ، كه فضلا گفتهاند : مواد راحات از مشاهدهء دوستان و لقاى احباب ازدياد پذيرد .
من اگر جمله مال با خود ببرم ، باشد كه رسوم معهود و سنن مألوف و قواعد شهر از انقلاب زمانه و حوادث دهر تغبير يافته باشد ، و از ياران قديم بعضى مرده و بعضى منزعج گشته و ازخان و مان و اسباب و عقار من نظام رفته و اطفال و عيال من از غايت ذلّ و شدّت فاقه از مسقط رأس و منشأ خويش هجرت اختيار كرده .
پس حال من به اضافت اين احوال چون درختى مثمر باشد كه به جايى رسوخ يافته باشد و اغصان او از اوراق در حجلهء تبختر مرفّه ؛ او را از روى طمع قلع كنند و در ايعاب او جدّ نمايند ، و به جاى ديگر غرس او فريضه شناسند تا از هبوب مكروب و شدايد ايعاب اوراق او ريخته شود و اعراق او خشك گردد . و اگر ديگر بار او را بركنند و در مغرس اوّل بنشانند ، طراوت آن قوام نگيرد و عروق آن را قوّت اوّل نبود .
شعر
و لقد رأيت من الحوادث عبرة * و الدّهر ذو عبر لمن يتدبّر
بيت [
a
132 ]
خلاف راى تو باشد هرآنچه انديشى * مكن روانِ عزيزت رهين انديشه
و نيز راه مخوف است و از تشاجر دزدان قوافل منقطع . انديشه بايد كرد كه روزى صكّة عمىّ باشد و مال من برود و مهابت من ديگر بار مهانت گردد . مال جمله اين جايگاه بگذارم و من فارغ البال تأوّب نمايم و مشاهدهء احوال و مطالعهء