را فاش گرداند ، آن خدمتگار در سلك طاغيان منخرط شود . چه آدمى معصوم نتواند بود ، كه مرد هرچند بارع و وارع بود ، معيّب را وجه تمسّك متعذّر نشود . بايد كه بندگان ما از كباير و صغاير احتراز نمايند و پيوسته تمسّك به عروهء حزم كنند ، تا از ايراى سخط و تعريك ايشان ما را فارغ دارند . و از قذف و قذع خاطر آسوده و از طعن اصحاب غرض عرض عزيز ما محروس . شما را اين منازعت از قلّت فطنت و فتور انديشه بود ، از آنكه ميان دو كافى طريق مخاشنت مسدود باشد و صورت حقد از صحايف ضماير هردو معدوم .
و حقيقت است كه ميان فاضل و جاهل قواعد و داد ممهّد نشود . شما هردو به دها معروف و به ذكا موصوفيد و به عروهء تجارب معتصم . نقارت شما را عيب تمام باشد ، از بهر آنكه چون اعيان دولت و اعوان حضرت طريق معاندت و مكايدت سپرند ، ارتقاى دولت به انحطاط گرايد و پادشاه اندر ضجرت و رعايا اندر شدّت افتند ؛ كه رفاهت خاطر پادشاه و عمارت ولايت و ايسار رعيّت به موافقت مدبّران دولت تعلّق دارد . از آنكه اگر دور افلاك و سير كواكب نبودى و امتزاج هوا و خاك و آب و آتش اگرچه به طبع مخالف يكديگراند ، از بهر قوام عالم با يكديگر نساختندى . دوام موجودات عنصرى و قوام اسباب دنيا هرگز نظام نيافتى و صورت ثبات در آينهء خلود ، ديده نيامدى .
و از آن است كه تا انقراض عالم و فناى افلاك قواعد فصلها [
b
128 ] بر نسق نظام مستمر خواهد بود . شما برويد و با يكديگر طريق مؤالفت مسلوك داريد و اسباب مصادقت مؤكّد گردانيد تا ما اندر احوال دادمه تنوّق فرماييم ، كه هركس كه بر مطيّهء استعجال ارتكاب نمود ، به اعتذال مأخوذ گشت و به امتذال مقرون شد . و در اين معنى امير المؤمنين على كرّم اللّه وجهه مىفرمايد : العجول مخطئ و إن ملك و المتأنّى مصيب و إن هلك . داستان نبايد كه به يك بار ما را الزام كند در اطلاق دادمه تا ما در آن تفكّرى فرماييم و قبض و بسط آن را به تأنّق معلوم كنيم .