جريمتر ، عفو عظيمتر . وزير شهريار ضخامت جسم دارد و مستى قوّت و فخامت ذات ، و به فواحش و بذا عادت كرده است ، نداند كه عقلا گفتهاند كه : قوّت بىشجاعت و دانش بىظلف محمود نبود . و فضلا گفتهاند : رذيلترين خلايق فتّان و متأرّث بود . و علماى پارس گفتهاند كه : زبان را چنان دار كه هميشه به اطراى خلايق رود و از افترا دور باش ، چه نهاد آدمى از خاك است ، و خاك هرگاه كه هواى معتدل و نسيم مقتبل و باران وابل يابد ، از وى ازهار متبلّج و انوار متأرّج [
a
127 ] روى نمايد كه سخن نيك احقاد شامخ و ضغاين راسخ را از ضماير ببرد ، و كباير را غطاى اغضا بپوشاند و عداوت را به موالات بدل گرداند ، و سخن قبيح آثار مودّت از صحايف خواطر محو كند و عداوت را رسوخ دهد .
و فضلا گفتهاند : رادع محن تسليم است . من رضى بالقضا سهل عليه ما مضى . و نيز گفتهاند : من اعتصم باللّه كفاه . اگر شهريار از روى عواطف دادمه را بر غوارب عفو جاى سازد و بر ذروهء عفو مقيم گرداند ، از مآثر ملكانه و مكارم پادشاهانهء او بديع ننمايد ، كه فضلا گفتهاند : در ايّام غيظ التجا به حلم بايد آورد ، تا آن اعانت سبب تبريد قيظ شود .
چون داستان در خلاص دادمه ايغال تمام نمود ، دادده گفت : داستان به اطراى دوستان مبالغت مىنمايد و به ازراى ما كوشان مىباشد . مگر از تقرير سخن ما او را توغّر حاصل مىشود كه فضلا گفتهاند : اگر در احفاظ و اغلاظ خصم شروع خواهى كرد ، پيش از خوض معايب او ظاهر گردان تا مقصود حاصل شود . من از آنچه گفتم صعوبت كار دادمه نخواستم و نه اذلال و اغلال او طلبيدم ، بلكه آنچه ايراد افتاد ، از خوف اخلال اسباب شهريار بود كه من از اصحاب تجارب و ارباب دها شنيدهام كه جهت مصالح و تمهيد مجد دوستان ، انثلام اركان معالى خداوند خويش جستن ، محض رذالت باشد . چه خدمتگار بايد كه ولا و هواى پادشاه را بر تنظيم قلايد موالى و موالى خويش ترجيح نهد ؛ و هركس كه مقرّب پادشاه بود و همّت بر آن موكول دارد ، كه ضبط اودّا به شتّ شمل ملك