تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
سبب به مراتب اعلى و مطالب اقصى برسم . چون راى سخيف او بر اين عزيمت مجدّ شد ، آلت حراثت بفروخت و ادوات معبّران بخريد و بر طرف دكّانى بنشست . خادمى كه منزلت شريف و محلّ منيف داشت ، خوابى ديده بود و خاطر او از هول آن متفكّر شده . او را ديد بر طرف طرافى نشسته . خواب بر او عرض كرد . فلّاح گفت : دو درم بده تا تعبير خواب كرده شود . خادم دو درم به دو داد . فلّاح گفت : ترا فرزندى باشد . خادم تبسّمى نمود ، او را گفت : من خادمم ، اسباب تناسل منقطع است . برزگر گفت : اگر صدق مقال مىطلبى ، دو درم ديگر بده تا صورت يقين از حجاب ارتياب به در آرم . خادم دو درم ديگر به دو داد . برزگر گفت : دنبه اندر پاى بند . خادم را نهايت ضجرت و غايت حيرت بر ضمير مستولى شد . در تثريب و توريط او اشارت فرمود . فلّاح خايب و خايف مىگريخت و مىگفت : شعر
من تحلّى به غير ما هو فيه * فضحته شواهد البرهان
هركس كه به كارى خوض نمايد كه از عهدهء آن به وجهى واجب بيرون نتواند آمد ، مستحقّ تعزير و مستوجب [
a
126 ] چنين تغرير باشد . موجب ايراد اين حكايت آن است كه هركس كه ميان مقارصت اكباد و مخالصت اجساد فرق نكند ، پيوسته مغموم و مهموم باشد . دادمه به جراير ملوّث است و داستان بر زلّت او غطاى عصمت مىكشد . ممكن باشد كه خطاى خود را صواب داند . امّا اى داستان ! تو از غايت جهالت و ضلالت به هفوات ملطّخى ، مىخواهى كه به اصابت راى خويش باطل ديگران را به معرض حقّى بيرون آرى ، و نمىدانى كه آثار معايب و هتك استار شما هردو بر صحايف روزگار مخلّد خواهد ماند . شعر
هذا الجفاء الّذى تبقى مواسمه * على جباهكم ما أورق الشّجر