و من ظهرت نعمة لامرئ * عليه أقرّت و إن لم يقر
داستان چون از ايراد مطلوب فارغ شد ، شهريار روضهء مرجوى او را به انواى قبول مرتوى گردانيد . به دادده نگاه كرد ، دادده گفت : هركس كه ارباب جرايم را در حمايت گيرد و سعى خويش در ردّ سياست ايشان مبذول گرداند ، درآن هفوت مساهم ايشان باشد . چه هركس كه زلّت خود را سبك دارد ، عفو پادشاه را سبك داشته باشد ، و اين معنى ظاهر است و جهانيان را معلوم كه هركس كه ميان اصطناع و التذاع تمييز نكند ، و تقويم و تعويج به نزديك او برابر باشد ، هر آينه در غرقاب هوان افتد . چنان كه آن برزگر از قلّت كفايت در آن ورطهء هوان افتاد .
شهريار گفت : موجب استحالت حال برزگر و سبب ذلّ او باز نماى ، چه صغو خاطر ما به ادراك فوايد بغايت است و رغبت به اصغاى سخن مفيد مستبّد .
حكايت
دادده گفت : چنان شنيدم كه فلّاحى به خواب ديد كه حديقهء حدقهء او مقفول بود و انسان ديدهء او مغلول . چون از آن بىخودى افاقت يافت و از آن تهويم بصر او به دست يقظت مكحّل شد ، حالى به نزديك معبّر آمد و احوال اقفال ديده باز نمود . معبّر گفت : دو درم بده تا تعبير آن به وجه صلاح ادا افتد . فلّاح دو درم به دو داد .
معبّر گفت كه : در چمن حلال تو نهال جمال بشكفد و شجرهء وديد تو به ثمرهء ولادت مثمر گردد .
فلّاح به خانه آمد . از نسيم طلق شكوفهء سرور [
b
125 ] شكفته يافت . نوبت ديگر فلّاح را پاى رنجور شد ، نزديك حكيم آمد و احوال تفجّع پاى عرض داد .
حكيم گفت : دو درم بده تا اسباب معالجت آن گفته شود . فلّاح دو درم به دو داد .
حكيم گفت : برو دنبه بر او بند . فلّاح چنان كرد . قرحهء او اندمال يافت . فلّاح با خود گفت : اين حرفت از مكابدت زراعت و تحمّل حرارت هواجر و معانات حرائت بهتر است . بعد از اين معبّرى كنم و هركس را به انواع ترحيب نمايم تا بدان