مقال شناسد ، تحدّث هر آينه بهتر از خاموشى است . چنان كه آن فلّاح را به سبب آن يك كلمه ، نجات از فوات حيات حاصل آمد .
دادمه گفت : جهت ازدياد سلوت از اين حكايت ، خاطرم را وظيفهاى فرماى تا اوراد منن متضاعف شود .
حكايت
داستان گفت : چنان شنيدم كه فلّاحى از حراثت فارغ شد ، عزم خانه مصمّم گردانيد . در راه دو مار ديد ، يكى سپيد و ديگر سياه ، درهم پيچيده و به حكم موالفت معانقت واجب داشته . فلّاح قصد انشداخ ايشان كرد . سياه را بكشت ، سپيد در سوراخ رفت و خويشتن را به تمارض نهاد . شوهر آمد ، او را رهين دنف و قرين تلف يافت . پرسيد كه موجب رمض و سبب مرض چيست ؟ جواب داد كه :
امروز فلّاحى قصد تعزير من كرد ، من از بيم هلاك مكلوم خاطر و مهموم ضمير شدم و به انواع اجتهاد از اضطهاد او رستم . امّا از تو حامل بودم ، بچه را از شدّت معانات او بيفگندم . مار را حميّت در غليان آورد . حالى علامات هيأت مرد و نشان خانهء او باز دانست ، در حال جهت اتواى او ارتحال نمود و گفت :
شعر
و إن كنت تهوين الفراق ظعينتى * فكونى له كالذّئب ضاعت له الغنم
مار آمد و بر عتبهء در او متوقّع و مترصّد مىبود ، تا چون فلّاح به قضاى مهمّى يا جهت دفع ملمّى قصد جايى كند ، به يك لسع او را به مالك سپارد . فلّاح در اثناى حكايت با زن گفت : امروز در راه دو مار ديدم . يكى سياه و ديگر سپيد ، به هم پيچيده . يكى را بكشتم ، آن ديگر در سوراخ شد . مار چون بر فحاوى كلام او اطّلاع يافت ، ظنّ او به فواحش زن يقين گشت . حالى با سدم مكرث [
a
124 ] و الم ملهث رجوع كرد و بدان جايگاه كه فلّاح نشان مار داده بود آمد . مار را كشته ديد .
تخمين او يقين گشت . در زمان آمد و زن را بكشت . سبب خلاص فلّاح از لذع