اعادت حكايت گشت .
من اميد دارم به فضل بارى تعالى كه از مخاشنت من با دادده اسباب خلاص تو ميسّر شود ، و صاحب غرضى او به حضرت شهريار معلوم گردد . امّا نبايستى كه بر راى رزين تو حقد و كيادت او خافى ماندى كه او نه ديوى است كه به وفور تبصبص و شمول تلحيح و گفت لا حول از سر معاندت برخيزد و تملّق در او مؤثّر شود و به ضراعت من مغتر گردد . و هرچند سخن را اندر نفس تأثيرى تمام است ، آثار آن در اعتقاد مردم تعلّق دارد . اگر از تعذيب تو در دل شهريار اثرى هست ، به قول من التفات ننمايد . امّا هذيانات دادده را اوميدست كه اثرى نباشد ، و غبار آن موجب وحشتى نشود ، چنان كه از آن من . و اگر از آنچه صادر مىگردد غرض تو به نجح مقرون نشود ، سبب مزيد ملم و ايراط نفس شما هم نگردد . ليكن اميد است كه از اين گفتار انتقام او مهيّا شود .
شعر
أمزّقه ما مزّقتنى صروفه * و آخذ منه ثار كلّ مطالب
بيت
مرا هركس ز خاص و عام دادند * كه از بهر تو اكنون در چه تابم
پس روز ديگر داستان به حكم خدمت پيش شهريار آمد . زبانى به دعوات خير منطلق ، و خاطرى از ثناى فايح منطبق . به لطف تمام توالى امداد ثنا و تتالى اسباب دعا مرتّب گردانيد . و چون از اقامت شرايط دعا فارغ شد ، گفت : الكريم إذا وعد وفا و إذا اوعد عفا . دليل صفو عقيدت و كمال كرم ، انجاز مواعيد است .
نبايد كه اشارت پادشاه را با هزل امتزاجى باشد ، كه پادشاه را تا عفو [
a
125 ] بر سخط تسلّط نيابد ، ذات او را اسم كرم مسلّم نشود . اگر راى عالى اقتضا فرمايد اقتراح بنده را در باب اطلاق دادمه به حصول موصول گرداند تا زبان حال او شكر اين موهبت گويد .
شعر