شناخت .
در مجاورت خانهء او خسرو را باغى بود به وشاح رياحين موشّح و به زيور ازهار مرشّح . ذروف سحاب بيضهء عنبر در او گشاده ، و صحن چمن از تاب آفتاب لباس ششترى پوشيده ، و از بهر نظر شعار از عبهر ساخته ، و سحاب افنان اشجار او از لؤلؤ بيضا قلاده پرداخته . گل او گل را دثار آمده ، و بلبل از تحنّن گل بيدل شده . دست شمال عنبر سارا بر رياض او ريخته و از باد صبا اطراف او مرقّش گشته و جعد سمن منقّش شده و در او سوسن آزاد از بيم بيداد تيغ كشيده . سرو چالاك او بالنده [
a
123 ] و مرغ بر مرغ او نالنده . و اندر اين باغ حوضى بود اندر او بطان بسيار .
خسرو روزى از جهت نزاهت خاطر و رفاهت طبع به طرف آن حوض طواف مىكرد و در دست گوهر ثمين داشت . اشارت فرمود تا بزرجمهر به خدمت او حاضر شود . چون بزرجمهر آمد ، بر عادت معهود ، به شرط عبوديّت قيام نمود . خسرو با وى به حكم مشاورت مباحثت فرمود تا به مواهب منافثت او شاهراه ضمير شاه منوّر گردد . چه خسرو واثق بود بر آنكه هر مهم كه به صواب ديد بزرجمهر به امضا پيوندد ، در آن اذلال مخالفان و اجلال محالفان باشد .
در اثناى مباحثه گوهر از دست خسرو بيفتاد . بطى آن گوهر فرو برد .
بزرجمهر مطالعهء حال مىكرد ، با خود گفت : وقت نزول شوايب و حلول نوايب است . او و شاه در باغ تنها بودند و از افراد و آحاد كسى پيش ايشان نبود . چون آنچه فضايل بزرجمهر بر آن مشتمل بود ايراد كرد ، خسرو به سراى باز رفت ، از گوهر او را ياد آمد . در حال شخصى را از خواصّ كه به دها موصوف بود فرستاد تا گوهر را طلب كند . آن شخص شرايط امتثال به جاى آورد ، و در مقامى كه طلب را اشارت رفته بود بجست ، نيافت . به خدمت خسرو آمد . شاه از آن رهين وجوم و قرين التحاص گشت . فرمود تا از بزرجمهر بحث نمايند . بزرجمهر گفت : وقوف ندارم . خسرو را بر او ظن فاسد شد ، و بزرجمهر از عواصف شدايد و عيون محن