شهريار به حصر و حبس او مثال داد . در اين حال حقد و بغض شاه در دل او راسخ گشته است هرچند او را به عين عفو ملحوظ گرداند آثار آن به مجرد ابقا از طبع او محو نشود . بدينسبب تقييد او مصلحت است و تصفيد او مفيد ، كه هر كس كه نهايت كار در بدايت حال مشاهده نكند ، پشيمان گردد .
شعر
لو انّ صدور آلأمر يبدون للفتى * كأعجازه لم تلفه يتندّم
امّا اى داستان ! اگر به گوهر مستحقّ اين مراتب نيستم ، آخر به توفيق خدايى و كفايت خويش اين منصب را در ضبط آوردم ، چه علما گفتهاند : بهترين و نفيسترين ذخاير ، كسب علوم و ضبط هنر است . و تو مىدانى كه اسلاف من چنان خامل نبودند كه اجداد ترا بر ايشان ترجيحى و تفضيلى صورت بندد ، كه نتيجهء گوهر و ثمرهء نسب تو ، افترا و احتيال و بهتان و خيانت است . آنچه مىبينم از تو بديع نيست .
داستان گفت : نشنيدهاى آنچه علما گفتهاند كه : رزق به مقدار درايت و مرتبت بر قدر اصل نباشد ، و نه اقتباس علوم لايق گوهر . چه اگر رزق و مرتبت به استحقاق بودى ، ارباب سماحت و اصحاب فضيلت را بر ديگران مزيّتى و رجحانى بودى . امّا بدان كه قدما گفتهاند كه : اگر به انواع كافى كامل را مضطرب گردانند ، [
b
121 ] به يك استمالت صحيفهء خاطر او از كدرت آن ضور پاك شود ، و دربارهء لئام اگر هزار انعام رود ، به ادنى اعراضى و كمينه خشونتى رقم كفران بر آن احسان كشد . و البتّه حقّ آن ارفاق ايشان را دامنگير نيايد . و كافى كامل را به سبب خطا اگر تعذيب رسد ، از خويشتن داند ، و اگر عفو بيند ، از رحمت پادشاه شناسد .
و غمر جاهل اگر جهت كبيرهاى زجرى بيند ، از خداوند داند و اگر به عين عواطف ملحوظ شود ، از شهامت خويش دارد .
چون شهريار مكافحت ايشان بديد ، فرمود كه هر دو برويد . هر دو منكوب و مكروب از حضور شهريار بيرون آمدند . داستان حالى به زندان رفت و دادمه را از