وعور حال و توغّر مقام بپرسيد ، و مناقشت كه او را با دادده رفته بود ، ايراد كرد .
دادمه گفت كه : مصلحت نبود او را در اين حال خصم گردانيدن و به سفاهت و بذا زبان او گشادن . چه عاقل در چنين حال با هر كس تبصبص و تودّد نمايد و از منابذت تخلّف واجب دارد ، خاصّه از مصاخبت چنو شرّير فتّان كه دايم منافث و مثافن شهريار است و به سخن گفتن منبسط و به كيادت ماهر . تخم عداوت كشتى تا ريع آن چه باشد . چه فضلا گفتهاند كه : قذف و رفث هنگام خذلان در حقّ منكوس چنان مؤثّر آيد كه خوابهاى بد در ايّام محن . و سخن نيكو همين مزاج دارد در ايّام سعادت .
و همچنين فضلا گفتهاند كه : خواب بد شقى را چون غريم غاشم بود كه بامداد به تقاضا آيد و خواب نيك مانند اجنبى باشد كه به مدّت مديد به معرفت گرايد . و ارباب سعادت و اصحاب اقبال را چون محبّ صادق بود كه هر زمان ورود او را توقّع و وصول [
a
122 ] او را ترصّد بود . و صاحب محن را چون غريمى باشد معسر كه از بيم احتباس و احتصار جلا مصلحت بيند . مرد آن است كه تمشيت كار و تنجيت از مضرّت روزگار بر قياس وقت تمهيد كند ، كه اوطار و مآرب بسيار است كه حصول آن ممكن است ، امّا چون بر سبيل رشاد طلبند ، ميسّر نشود ، جهت آنكه نوب و شقوت مضل و حايل گردد . و بسيار مرام و مهام باشد كه ممتنع نمايد پيش عقل ، امّا صاحب سعادت را به هدايت اقبال رود در ضبط آيد .
شعر
إذا قدّر الرّحمن رزقا لواحد * تداركه الإقبال من كلّ جانب
بيت
كرا تأييد يزدان است رهبر * به شوره چشمهء حيوان بيابد
و نيز اگرچه اين سعى و مكابدت تو جهت اطلاق و ارفاق من است ، جايز ندارم كه تو خود را از بهر من مطعون گردانى و بر خويشتن شهريار را معرض و معترض كنى . مرا در اين مقام تحيّر و جاى تقصّف بگذار كه هر روز كه مىگذرد از