شد ، اضطهاد او همان بس باشد كه خود را رهين اعتذار و مطموس انذار ديد . و چون شخصى به خدمت پادشاه مخصوص گشت و به سعادت قربت او موسوم شد ، و به عزّ خلوت و شرف محرميّت محظوظ [
a
120 ] گشت ، نبايد كه پادشاه خويشتن را پيش او خوار گرداند ، كه چون مباسطت زيادت شد ، به اعتماد قربت از حدّ خويش تجاوز افتد ، و آن سبب ابعاد شود . هفوتى كه از دادمه به خلوت موجود گشت ، ظاهر است كه به عمد و قصد نبود ، بلكه شقاوت او را بر آن مستحث آمد . اگر شهريار از روى اكرام گناه او را لباس عفو بپوشاند ، از شيمت رضيّه و شنشنهء أخزميّه بديع و غريب ننمايد ، كه از تعريك دادمه و اماطت وجود او فايدهاى زيادت صورت نمىبندد ، كه هفوت او به نسبت با كرم خداوند ، نسبت ذرّهاى است پيش آفتاب و ثبات پشهاى پيش صرصر .
و اصحاب دها چنين گفتهاند كه جرم يكى آن است كه مرد به طوع و اختيار خويش كند ، چنان كه در خسارت ديگران منافع خويش داند . ديگر آنكه ضرورى بود چنان كه كسى كه به شدّت مجاعت و مكابدت برودت مضطر باشد ، و ديگرى را بيند سير و پوشيده ، و او عارى و منفض الزاد بود ، به زيادتى آن كس طامع شود ؛ و گناه ديگر آن است كه از مردم صادر گردد كه نه به منفعت او منوط باشد و نه به معرّت و مضرّت ديگران مربوط .
به نزديك من گناه بر چهار نوع است : يكى زلّت ، دوم تفريط ، سيم خيانت ، چهارم مكروه . و فضلا گفتهاند كه : عقوبت زلّت تقريع بود ، و عقوبت تفريط كه به خطا باشد ، تبكيت ؛ و عقوبت خيانت اذلال و اغلال ، و عقوبت مكروه قتل و صلب و كى . دادده گفت دادمه را اگر جهت هفوت تعريك نرسد ، بارى ما را بر حسب زلّت او سخن سرد شنيدن نرسد .
شعر
[ و ] إنّ من عنصره طيّب * يحسن فى النّادى له مخبر [ b 120 ]
و من تراه الشّكّ فى أصله * ساء له المشهد و المنظر