فمهّد العذر أو فسامح * إن كنت أجرمت أو جنيت
بيت
در اين بند و خوارى مرا بيم مرگ است * اگر مهر عفو تو بر من نتابد
شهريار چون سخن داستان اصغا نمود ، مجال اعتراض مسدود كرد . دادده متفكّر شد ، در آنكه خاموشى شهريار بر عفو و اطلاق دادمه دليل است . با خود راى زد كه دشمن در شرك هلاك افتاد و به گناه ملوّث شد ، بىآنكه از جانب من در اعنات او ايغالى رفتى . چون بعضى از غرض به حصول پيوست ، سعى بغايت ببايد كرد و جد و جهد مبذول داشت تا او در آن ورطه بماند .
و ببايد كوشيد تا داستان بخفّى حنين باز گردد كه عقلا گفتهاند كه : زنيم بدگوهر چون مار است ، و مار چون ضربتى يافت ، به انشداخ او جد نمودن شرط است . پس روى به داستان كرد و او را گفت كه : عقلا راست گفتهاند ، هر كس كه محمى مجرم باشد و معاون اصحاب خطا ، خويشتن به عروهء عصمت متمسّك نشود و دعوى معصومى او را مسلّم نگردد .
چه هر كه عيب و عوار مجرم را به اقامت مراسم عذر خواهد كه مستور گرداند ، با مخدوم خويش غدر كرده باشد و خويشتن را در سلك ايشان كشيده .
داستان گفت : [
a
118 ] نه هر كس كه مجرم را حامى گردد و تعذيب زلّت او را متأهّب شود در آن مخطى بود يا مجرم را مصيب شناخته باشد . چه اگر معذور به هفوت خويش مقرّ نبودى ، قدم در مضمار اعتذار ننهادى . از آنكه معصوم از اعتذار مستغنى است ، كه هيچكس از فعل جميل و حسن مقال و تحرّز و تقزّز ذات عذر نخواهد ، بلكه سبب استعذار هتك حيا و حركات ذميم و اخراق حرمت است . كمال كفايت آنجا ظاهر شود كه چون از قضا و قدر نفس كسى به دنسى ملوّث شود ، ترحيض آن به وجهى تقديم نمايد ، كه آثار زلل از ساحت ذات خويش محو گرداند ، و مخدوم را بر سر رضا آرد .
امّا عقلا راست گفتهاند كه : سه طايفه منادمت ملوك را نشايند : يكى مردى