روا نداشتم كه نحوست من به تو سرايت كند . صديق مخسّر عدوّ مبين .
خسرو از فيض كفايت و كمال دهاى او متبجّح شد و او را لشكر بداد و به شوكت و اهبت [
b
116 ] بغايت او را گسى كرد . ملك برفت و بر دشمن مظفّر گشت .
بيت
دور سپهر هرگز بر يك نسق نماند * گاه آفتاب تابد گاه ابر دُر فشاند
و سبب اعادت اين حكايت آن است كه نبايد كه اين اهتصار و اعتسار من به تو سرايت كند و بىفايدهاى إنّها لضغث على إبّالة گردد . راى من آن است كه در اين وهلت از اهتمام من اعراض نمايى و مرا در اين ورطهء هايل و وحل مهلك بگذارى تا آنگه كه ايّام خذلان درگذرد ، و مشارع عيش من روى به صفو آرد و مدارع قوام كار ضفو پذيرد .
داستان گفت : آنچه اخبار كردى از ترسّخ و داد و خلوص طويّت بود و ازماع تو در صبر و دل نهادن بر تجرّع كوؤس شدايد معلوم شد . امّا شرط مؤاخات و مصافات نيست كه از ضورى كه به دوستى رسد ، امّا از تقدير و امّا از تدبير احباب از او اعراض نمايند ، و از ولاى او صدود جايز دارند ؛ بلكه شرط مروّت و فتوّت آن است كه در آن اضطراب و اضطرار مساهمت نمايند . مرا مروّت رخصت نمىدهد كه در اين حال از ترقيح احوال تو احجام نمايم و رفاهت و نباهت خويش در اضراب و اعراض دانم . بقاى مرا بىوجود و فراغ تو لذّتى نباشد .
شعر
سيبقى بقاء الضبّ فى الماء أو كما * يعيش ببيداء المفاوز حوتها
بيت
اگر شه داردت در بند بسيار * شود مرگ مرا بندت بهانه
مرا دل خون شود از غصّهء تو * اگر نگشايد اين بندت زمانه
اين بگفت و منقسم خاطر و مهصور دل پيش شهريار شد . او را ديد با دادده نشسته و ميان ايشان از بهر صلاح ممالك و قوام كار مفاوضات [
a
117 ] مىرفت .