تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
چه هر كه مخلص باشد ، وقت نوايب خود را جهت نظام امور دوستان در ورطهء تلف اندازد . شعر
لا يكشف الغمّاء إلّا ابن حرّة * يرى غمرات الموت ثمّ يزورها
دادمه گفت : اين انعام و اكرام از سرّ مودّت و فرط فتوّت فرمودى ، و از غايت صدق و محض ولا اين تلويح مبذول داشتى ، ليكن از فضلا شنيده‌ام كه منكوب در وقت نكبت راضى گردد ، از بيم تضاعف بليّت و تراكم اذيّت كه ترسد اگر جهت خلاص تحفّزى نمايد ، آن مجاهدت مكابدت او زيادت گرداند ، كه مثل خذلان چون شعلهء چراغ است كه در جامهء شخصى افتد ، مرد از بهر [
a
115 ] اطفاى آن دويدن آغازد ، و هرچند كه در اخماد آن بيش كوشد ، لهب آن قوىتر گردد و احتراق او زودتر باشد . عقلا از تقريب مخاذيل و اتّعاظ منكوس تنكّب لازم شناخته‌اند و شطون فريضه دانسته . از بيم آنكه نبايد كه در آن وكس شريك شوند كه مثال طوارق مثال آتش است كه حرقت آن نصيب قريب است . عاقل وقت حلول نوايب از رفيق شفيق مخالطت باز دارد كه دوست بر مردم عزيزتر از دست مردم نيست . چون جمله اعضا را از علّتى كه در دست باشد مضرّتى خواهد رسيد ، عقل به قطع آن اجازت دهد . و عقلا گفته‌اند : إتّق صحبة المنكوب . و همچنان فضلا گفته‌اند كه نكبت مرض حال است چنان كه جهل مرض نفس . جايى كه مخالصت حقيقى بود ، دوست را در خطب كارث شريك خويش نگرداند . از بيم آنكه نبايد كه تقرّب او سبب اجثاث غراس اقبال او شود ، و دنو موجب اخماد دماى سعادت او گردد . چنان كه آن ملك جهت احتراس و صيانت دولت خويش با خسرو كرد . داستان گفت : رغبت در اصغاى فوايد صادق است و همّت بر اقتناص شوارد موقوف . اگر حكايت بازگويى ، خاطر را رفاهت حاصل آيد و ضماير را فراهت