خويش فارغ شد ، عودت نمود . هدهد را در دست كودك ديد ، او را گفت : نه تو گفتى فخ را مىبينم و بر تسلّط حرص كودك مىخندم ؟ چرا در دام افتادى ؟ هدهد گفت : إذا جاء الحين غطّى العين . چون قضا نازل شود ، نقاب غفول و جلباب نسيان بر صحيفهء بصيرت بصير و ضمير حاذق كشند .
و فضلا گفتهاند كه : چون جدّ مساعف و بخت معانف شود ، فضل فضول گردد . و چون بخت موافق و طالع مطابق آيد ، به توقّى و تحرّز احتياجى نيفتد ، جهت آنكه سعادت جاهل را فاضل نمايد و ناقص را كامل ؛ و شقاوت هنرمند را خامل و ذاكى را خامد كند ، كه شقوت چون غمام است كه پيش مهر علو حايل شود و عالم سعادت را مكدّر گرداند . مرا چون شربت مؤاخذت ببايست چشيد و ضربت هوان را تحمّل كرد ، حرص ازدياد پذيرفت و حزم نقصان يافت . لاجرم در فخ افتادم .
شعر
لابدّ أن يلقى امرؤ ما خطّه * ذو العرش ممّا هو لاق و وحى
و قدما گفتهاند كه : بوار گور به مسرح باشد و هلاك مرغ به بيدر . قضا مرغ را از اوج هوا به حضيض آرد و ماهى را از لجّهء دريا به ساحل . و مرا جز رضا به قضا [
a
114 ] و تسليم در اين ملمّ هيچچيز مفيد نخواهد شد . آن بارع متّقى گفت : هر كس كه در لجّهء محن افتد ، رضاى او نه به اختيار باشد و اصطبار او را فايدهاى صورت نبندد ، چون مواتات اقدار و موافقت روزگار نباشد .
شعر
إذا لم يكن عونا من اللّه للفتى * فأكثر ما يجنى عليه اجتهاده
و عقلا گفتهاند كه : غايت محن آن باشد كه ممتحن دست به دامن اجتهاد زند تا از آن مجاهدت و مكابدت هر لحظه كار او سختتر گردد و كمادت او متضاعف شود ، كه محنت چون خارى است كه به عضوى رود . آن مجروح در بجّ جرح مبادرت نمايد جهت اندمال . و چندان كه در بطر آن مبالغت زيادت كند ،