و بر راى رزين تو پوشيده نيست كه در اين مؤاخذت و منقصت كه به من محيط شد و اين انتهاك كه به من منوط گشت ، از من نه چنان گناهى صادر شد كه به سبب آن چنين اضطهاد ببايد ديد . امّا احوال من چنان است كه شخصى كه از علّتى نحول يافته باشد و معدهء او رهين ضعف شده ، به اندك غذا كه بر وفق مزاج تناول نرود ، به شدّت نكس گرفتار شود . مردم را نيز چون نكبتى بخواهد رسيد ، كمتر هفوتى آن نكبت را قايد شود . و چون اقبال مطاوعت نمايد و سعادت مساعدت واجب دارد ، هرچه از مرد صادر گردد ، جمله موجب تنقيح و سبب ترقيح حال شود ، و تير مقال بر هدف صواب آيد ، هرچند كه كمان شكسته و تير معوج و غرض دور بود ؛ و هرگاه كه روزگار خذلان و خسران آيد ، حديقهء حذق از امحال محال خشك گردد و فصيح الكن شود و مصيب مصاب نمايد ، چنان كه هدهد را افتاد با آن ورع متّقى .
داستان گفت : اگرچه خاطر تو از اين رزايا مضطر است و در اين بليّات مغمور ، افادت اين حكايت مبذول دار .
حكايت
دادمه گفت : چنان شنيدم كه هدهدى را با عابدى كه براعت و بداعت او بغايت بود و صراحت و صباحت او بىنهايت ، به حكم صداقت احكام موافقت ميان ايشان مستحكم بود و قواعد مصافات ميان هر دو موكّد . روزى آن صاين متديّن جهت قضاى مهمّى به بازار مىرفت . [
b
113 ] هدهد را ديد بر گوشهء صرح ممرّد و قصر مشيّد نشسته . او را گفت : موجب انبساط و داعيهء تقريب بر اين قصر چه شده است كه مكمن هايل و مقام تغرير است .
هدهد جواب داد كه : موجب جثوم و سبب نظارهء من آن است كه كودكى جهت گرفتن من فخّى مىنهد و من فخّ او را مىبينم و مىدانم كه ريع بذر او حرمان خواهد بود . آن متعبّد برفت . چون از قضاى مهمّات و كفايت اوطار