آيد و عزم مقصود مصمّم گرداند . ملك بر تخت آسايش فرمود . كيك از جامهء دزد به درآمد و در جامهء خواب ملك اندر شد و در تعذيب ملك مبالغت نمود .
[
b
111 ] ملك از لسعات آن بيدار شد و از لدغ او رنجور گشت ، و حالى شمع خواست . كيك در زير تخت گريخت . ملك از غيظ خاطر و قيظ ضمير فرمود تا زير تخت بجويند . انقياد نمودند . زير تخت دزد را يافتند ، هلاك كردند . ازين سبب گفتهاند : من كتم سرّه جهل العدوّ أمره .
اين حكايت از آن اعادت كردم كه گفتن سرّ با جانور ، سبب هلاك گردد . زن گفت : در صحرا كهفى طلب كن و افشاى سرّ در آن كهف فريضه شناس ، تا از تحمّل بار معانات و تجرّع كؤوس مكابدت فارغ شوى . حجّام را آن دمدمه مؤثّر آمد . در ميان صحرا چاهى يافت ، راز خويش در آن چاه بگفت . چون از گفت آن سرّ فارغ شد ، از او عطسهاى در وجود آمد . آب دهانش در قعر چاه افتاد . حجّام را اغتباط فزود و استبشار تمام حاصل آمد .
بعد مدّتى از قعر چاه نى بنى رست ، و به مدّت مادّت آن زيادت شد و انبوب بر انبوب متراكم گشت و روزگار در نماى آن مبالغت نمود . چون بغايت رسيد چوپانان آن نى را ديدند ، جهت ترفيه نفس و اشتغال حسّ از آن پيشهها ساختند .
هرگاه كه در آن پيشهها دميدندى ، آواز آن در كوهها افتادى . از صداى كوه چنان معنى معلوم شدى كه گوش سكندر چون گوش خر است . سكندر بر حجّام متغيّر شد و به هلاك او مثال داد . دوستان حجّام از وى پرسيدند كه سبب مؤاخذت تو چه بوده است ؟ جواب داد :
شعر
لا تسألنّى و اسأل المقدار هل * يعصم منه وزر أو مدّرى
اين حكايت از آن بدايت افتاد تا معلوم گردد كه هر چه دو گوش شنيد ، مبثوث گشت .
دادمه جواب داد كه : مقالات تو دليل است بر آن كه راى تو بر غوامض و