ضمير و موجب ذبول مىباشد . زن گفت : اگر از اين ارتباك داعى خلاص تفوّه است و مجال اعتماد مردم مسدود ، به احجار و امدار بگوى ، و سلو ضمير و ابلال خاطر و اندمال دل در آن بجوى .
حجّام گفت : نشنيدهاى كه للحيطان آذان ؟ زن گفت : اندر خانه درازگوشى است كه از مدّت مديد به تعهّد او مبالغت مىرود . اگر اين راز در گوش او بگويى ، از وصمت بثّ مصون ماند ، [
a
111 ] و خاطر ترا از او ارتياش و انتعاش حاصل آيد .
حجّام گفت : مگر از افواه به سمع تو نرسيده است احوال دزد شقى با ملك ؟ زن گفت :
من به حكم استفادت استعادت اين حكايت مىكنم . اگر اعادت فرمايى ، به واسطهء فوايد آن باشد كه خود را از زمرهء : هنّ ناقصات العقل به در آرم .
حكايت
حجّام گفت : چنان شنيدم كه دزدى از عجز افلاس با خود راى زد كه به خزانهء پادشاه نقمى برد و آن جرءت سبب ايسار او گردد و از آن محصول سدّ رمق سازد . و از خوف ارتماز تشعيث آن راز او را مسلّم نمىشد . بعد از مدّتى صبر ، چون عنقاى مغرب از وكر خاطر او بپّريد . از غايت قلق در جامهء خويش كيكى يافت . انديشيد كه كيك زبان قال ندارد . او را محرم اسرار گردانم و به مناجات او از اين وساوس نجات يابم كه او را آلت هتك حيا و سفك دماى من نيست . بلكه غايت عداوت او آن باشد كه از خون من غذا سازد و ايذاى من در حركات خويش داند .
چون اين راى او را صايب نمود و اين حال در دل او قرار گرفت ، نقاب كتمان از روى راز برداشت و مضمون ضمير بر كيك آشكارا كرد . او را از آن تسلّى فزود .
بعد از آن مجال افراص و هنگام مناهزت نگاه مىداشت ، تا فرصت او را دست بداد . در كوشك ملك درآمد و در زير تخت پنهان شد . مترصّد و مترقّب كه چون غوغاى خلايق كم گردد و هر كس به منام و مرقد خويش رود ، از زير تخت بيرون