از آن شد پايمال هر خسى خاك * كه همچون خويشتن داند هوا را
دادمه گفت : صدق مقال تو دليل است بر نباهت ذات و فراهت خاطر خطير تو . و اين تقريب و تقريع از سر خلوص نيّت و فوز مراد و فرط طلب صلاح و فلاح من . و امّا آنچه از من صادر گشت ، منبى است بر هتك حرمت و كثرت غفلت و قلّت كفايت من ، و از صوب صواب دور بودن و به خطاى محض موصوم و موسوم گشتن . و اگر نه حقّ ممالحت و مصافحت بودى ، هرگز اين مناصحت ترا دامنگير نيامدى .
شعر
و أنت على عضّ الزّمان الّذى ترى * تعالج من كره المخازى الدّواهيا
امّا عقلا گفتهاند كه : انصراد تير و تلفّظ مقال را ضبط ممكن نگردد . و حقيقت است كه تا اين هفوت و زلّت مستور باشد ، من از اتعاب و اعنات ايمن باشم [
a
110 ] و بر اين المام و اجترام راى رايف تو مطّلع است ، و عقلا گفتهاند : صدور الأحرار قبور الأسرار . كمال كرم تو دربارهء من شايع است و حسن اشفاق تو مستفيض . اميد دارم كه اين هفوت از اشاعت مسلّم ماند ، از آنكه گفتهاند :
شعر
لا تظهر السّرّ إلّا عند ذى كرم * فالسّرّ عند كرام النّاس مكتوم
من بر ديانت و امانت تو واثقم كه فيض عواطف تو بثّ آن جايز ندارد .
داستان گفت : ارباب الباب چنين گفتهاند كه : دو خصلت از خصال سفها است :
يكى آن كه قرضى به كسى دهد كه چون در اداى آن تهاون نمايد ، تبصبص و تضرّع تقاضا بايد كرد ؛ و دوم آن كه اسرار خويش به كسى گويد و از بيم ابثاث و اعلان آن او را ابتهال بايد نمود و كتمان آن را به انواع منن از او اقتراح بايد كرد . لاجرم آن ذلّ و هوان را به قلّاب سخافت به خود كشيده باشد .
و ببايد دانست كه هر سرّ كه به يك گوش رسيد ، فاش گشت و حفظ آن متعذّر بايد شناخت . امّا مدّت اخفا و ابثات آن به گوينده تفاوت پذيرد كه او را چه