و عقلا گفتهاند كه بر چهار طايفه خنديدن دليل سخافت و علامت قلّت كفايت باشد : يكى بر ديوانه ، دوم بر خفته ، سيم بر كودك ، و چهارم بر مست . كه اين چهار طايفه را تمييز نبود . ايشان از حكم وجود برون آمده باشند خصوصا خفته كه راى او از حفظ مفسدت و مصلحت قاصر بود . و هر كس كه به نور خرد متجلّى باشد و به حلى عقل متحلّى بود ، به چيزى كسى را مستخف ندارد كه ذات او به مثل آن ملوّث باشد ، و خويشتن به درن آن عيب ملطّخ بود . و اگر چنان كه در استخفاف و ازدراى خصم به طريقى خوض رود كه خصم را همان وجه تمسّك را شايد ، عاقل تقاعد از آن شروع مصلحتتر شناسد .
شعر
من أبرم الأمر بلا تدبير * صيّره الدّهر إلى تبذير
دادمه گفت : شخصى كه از صفو عقيدت خويش بر فعل خود واثق بود ، به متابعت عقل از داهيهء دهيا و فتنهء صمّاى روزگار نينديشد .
داستان گفت : سه عادت از شيم لئام و سيرت سخيفان است و منهى ارباب حذاقت ، و دليل بر فيض حماقت . يكى آن كه خود را از شوايب عيوب معصوم داند ، و دوم آن كه به ديگران به چشم حقارت و صغارت نگرد ، و سوم آن كه از حلول ملمّات و نزول بليّات و استحواذ رزايا ايمن باشد ، و بر موافقت ايّام و مساعدت روزگار اعتماد كند . و كافى كامل آن كس را بايد دانست كه از زهد شعار و از عفاف دثار سازد . و اگر وقتى بر مخازى شخصى و مثالب غيرى عثور يابد ، اغماض [
b
108 ] و اغضا فريضه شناسد . چه هر كس كه به خلاف اين استنهاض نمايد ، در زمرهء اغمار و اوغاد معدود شود . از آنكه هركس كه بر صورت مزوّر روزگار مفتون شد ، دفع دواير او را مسلّم نگردد . كه سناى روزگار هدايت را نشايد .
شعر
و لا تثق بوميض * من برقه فهو خلّب