و لم يبق سوى العدوا * ن دنّاهم كما دانو
داستان از ضحك دادمه متضوّر شد و بغايت منقسم خاطر گشت ، و زبان به توبيخ و تقريع او بگشاد و او را گفت :
شعر
لن تبلغ الأعداء من جاهل * ما يبلغ الجاهل من نفسه
ترا از فتور ذهن و خمود فكر حركت مىافتد كه مردود كفايت و مذموم عقل است ؛ و البتّه مناصحت احباب در تو مؤثّر نمىشود و چندانكه در تنبيه و تعنيف تو مبالغت زيادت مىرود ، ذبول و غفول تو زيادت مىگردد ، و جسارت تو در خسارت نفس بغايت مىرسد . امّا راست گفتهاند :
شعر
لن تقلع الأنفس عن غيّها * ما لم يكن منها لها واعظ
مرا حقوق صداقت تو كه در ذمّت ثابت است و در ضمير متمكّن ، نمىگذارد كه از موالات و مصافات تو اضراب نمايم و صدود موحش و اعراض فاحش در ميان آرم . و چون از تو اين قبايح صادر مىگردد ، و اين فضايح ظاهر مىشود ، من بغايت مضطرم و مضطر مىشوم ، و در صحيفهء سيرت و صحايف سريرت تو چنان بينم كه ترا عاقبت وخيم و سرانجام نامستقيم خواهد شد ، و نتيجهء بىحفاظى تو به من سرايت خواهد كرد ، و پيوسته ترا مىگويم : إيّاك و ما يسخط سلطانك و يوحش إخوانك . امّا در تو مؤثر نمىگردد و به موقع قبول نمىافتد .
شعر
من لم يعظه الدّهر لم ينفعه ما * راح به الواعظ يوما أو غدا
آنچه در اين حال از تو در حقّ ملك صادر شد از استخفاف و استهزا ، هر آينه ثمرهء آن [
a
108 ] به تو رسد و ريع آن هر چه زودتر بردارى ؛ و بىشك در آن انتياب مضطر شوى و در آن ملم متحيّر گردى ، كه آن حالت ملك از سر خبرت نبود ، و نه عوارى بود كه ديگر خلايق از آن معصوماند .