شعر
أقرّ له الأعداء بالفضل عنوة * و معترف من لم يسغه جحود
و ملك ايشان را خرسى وزير بود ، داد ده نام . با حرصى بغايت و حسدى بىنهايت . طينت او از خبث معجون ، و ضمير او از كيد مشحون .
شعر
تراه عابسا فى كلّ حال * و مبهوتا على مرّ اللّيالى
و از آنكه دادمه و داستان محرم اسرار ملك بودند ، داد ده حاقد و حاسد ايشان بود و همّت بر هوان هر دو مصروف گردانيده ، و معايب ايشان را از قريع و رقيع طالب شده ، و خاطر بر بوار و اضرار ايشان گماشته ، و در مكمن فرصت متأهّب گشته و در كنج مناهزت معدّ شده ، و مزيد سنا در آينهء فقد و جلاى هر دو ديده ، و هميشه در آن كوشان تا صحيفهء خزى و خزايت ايشان در حضرت شير نشر گرداند ، و چگونه ارتقاى ايشان به انحطاط آرد تا از عهاد تعهّد ملك مروج عروج ايشان را نصيب نباشد . و آن محتال بىحاصل ندانسته بود كه : من سرّه الفساد ساءه المعاد . روزى ملك جهت استراحت نفس و تقويت طبيعت آسايش فرموده بود .
بيت
ديدهء ذات او شده در خواب * دولت او را نگاهبان گشته
نصرت سرمد از پى قدرش * بر در و بانش پاسبان گشته
و دادمه و داستان هر دو در خدمت او همداستان شده ، تا عرض عزيز او را رفاهت زيادت گردد . آنچه از خفتگان معهود است و در جسم مجوّف آدمى موجود ، از او درآمد . دادمه بخنديد . ملك بر خندهء او اطّلاع يافت و خود را [
b
107 ] برقرار بداشت تا از ايشان چه صادر گردد و از آن حركت رضا و سخط بر طبع كدامين استيلا يابد تا جزاى بىحفاظ بدهد .
شعر