نماى او حكمت است و عرق او صبر و اغصان او حزم و ثمرهء او حلم و اوراق او شكر . و عقل آن است كه چون در ضلالت باشى ، ترا هدايت كند . و چون در فاقه باشى ، ترا غنى گرداند . و چون در تفزّع باشى ترا ايمن كند ، و از خطا و زلل و سهو و خلل ترا محروس دارد . ديو گفت : عاقل كامل [
b
104 ] كدام است ؟ دينى گفت : آن كه از تعدّى و زور و بهتان و عدوان تنكّب نمايد ، و از روى كرم با كهتران تواضع كند ؛ و به ارباب حاجات احسان كردن از مواجب دارد ؛ و دل از افكار ردى و انديشهء نامرضىّ پاك گرداند . و چون انعام يابد منّت پذيرد ، و اگر مرتجع باشد مضطر نشود ، و اگر ندهند مضطرب نگردد ، و بر موجود ازماع نمايد و بر عدم چيز متأسّف نشود ؛ و بر فوات مرغوب ملهوف نگردد ، كه عقلا گفتهاند : دع الإلتفات إلى ما فات . و از احماد متخفّر باشد و از مذمّت احتراز كند ، و بىاستنطاق نگويد و زبان به ذكر خير منطلق دارد ، و مردم از اطراق او سليم باشند و از تفوّه او نفع يابند ، و صلاح خويش به تغرير غيرى نجويند . و چون استعلام كنند تعليم دهد ؛ و سلامتى بر مال اختيار كند و تقوى را بر غلبه ترجيح نهد . و چون بر مجرم تسلّط يابد ، اگر مستحق باشد عفو كند ، كه عفو بىاستحقاق مضرّ است ، كه افلاطون گفته است كه : العفو يفسد من الخسيس به مقدار ما يصلح من الرّفيع . و چون از انتقام عاجز باشد ، خاطر را مغرس ضغن و مجال حقد نگرداند ، و جز صدق مقال محمود ندارد و جز صدق نپذيرد . و پيوسته متأوّب سبيل رشاد باشد . لاجرم اندر ميان خلايق موقّر بود و غيبت او را تأثير باشد .
و چهار چيز لازم عاقل بود : معرفت ايزد ، و شفقت و قلّت طمع ، و غصّهء روز مفارقت . ديو گفت : كدام چيز است كه دايم موجود است و موجود نيست و كدام چيز است كه وجدان آن صعب و سهل است ؟ و آن چيست كه هم هزل و هم جدّ است ؟ [
a
105 ] و كدام جزو است كه بر كل خويش محيط است و كدام جزو است كه اوّل كلّ است و از او شريفتر است ؟ دينى گفت : آن كه هميشه موجود است و موجود نيست ، عالم محسوسات است ، و آن كه ادراك او به طريقى سهل و به