حكايت را بدايت كنى ، حمل آن بر خلوص طويّت و صفو عقيدت تو افتد .
حكايت
شيوه گفت : شنيدم كه هر بامداد بزرجمهر به حضرت شاه آمدى و او را گفتى : جواد باش تا محترم باشى و راستگوى باش تا مقبول القول شوى [
a
95 ] و شبخيز باش تا منجح باشى . شاه از آنكه به معاشرت مشغول مىبود و به مكاشرت مولع ، قيام سحر او را صعب مىآمد . روزى از خواصّ درگاه و اعيان بارگاه تنى چند را فرمود كه سحرگاه بر راه بزرجمهر مترصّد باشند . چون عزم حضرت مصمّم گرداند ، بر سبيل مغافصه هجوم نمايند و جامهء او بركنند . همچنان كردند .
آن روز بزرجمهر به خدمت ديرتر آمد . خسرو پرسيد كه : سبب تهاون و موجب تكاسل چه شد ؟ بزرجمهر گفت : تطاول دزدان و تسلّط جامه كنان . خسرو فرمود كه : پيوسته وصيّت مىكردى كه شبخيز باش تا مظفّر باشى . جواب داد كه : دزدان در برخاستن شب مسابقت كردند ، لاجرم قرين نصر و جفت ظفر شدند . خسرو از آن متشوّر شد . هرچند شاه كافىتر و كاملتر بود ، امّا بزرجمهر استعمال را تقديم مىداشت . من نيز در اين مناظرات مىانديشم كه تسلّط دينى را باشد و اين استحواذ كه بر وى مىطلبى ، او را بر تو بود . گاوپاى را از آن سخن تضرّم حاصل آمد ، او را گفت :
شعر
أنا ابن جلا و طلّاع الثّنايا * متى أضع العمامة تعرفونى
يا فضيلت ترا منقصت فاحش است يا فضايل ما را استنكار مىنمايى و يا درايت دينى پيش تو وقعى عظيم دارد . شيوه گفت : إيت فقد أنى لك . ملك را بر من اين تغيّر از چيست ؟ ما را معلوم است كه فضايل و فواضل شما از آن جمله ديوان زيادت است ، و ليكن دور دولت دينى است . او را بر تو غلبه خواهد بود و