آنجا گذشت . آن جاى را به نزاهت مخصوص و لطافت موصوف يافت . اقامت آن جايگاه او را صواب نمود . موش چون آن حال مشاهده كرد ، مضطر و مضطرب پيش مادر رفت و احوال اقامت مار و خوف و رهبت خويش عرض داد و گفت :
مدّتى مديد است كه آن جايگاه مناط سلوت و مقام خلوت من بود ، و من به اطراف و اكناف آن از بوايق كربت و طوارق غليواژ ايمن . اكنون مارى آمد و آن جايگاه مقام ساخت . حلاوت عيش من به مرارت مبدّل شد و رفاهت طبع به كمادت عوض گشت . مفارقت نفس از مباعدت وطن بر من سهلتر مىآيد . مادر گفت : خداى تعالى ترا بقا داده است و دندانى تيز و جدّى بغايت ، جاى ديگر انتقال كن .
شعر
لا تصبونّ إلى وطن * فيه تضام و تمتهن
با مار معاندت روا مدار كه عناد سيرت مجانين و لجاج سريرت بله است .
موش گفت : اى مادر ! مرد شجاع مرگ را بر ننگ اختيار كند و از روى حميّت [
a
94 ] فوات را بر حيات ترجيح نهد . من از آن احتراز مىنمايم كه فردا در محافل اماثل من مرا تقريع كنند و گويند مار نجس ترا رهين بلا و قرين جلا گردانيد ؛ و تو از قلّت مروّت و كثرت رذالت در آن راضى شدى . مادر گفت : پندار كه اين توبيخ بخواهد بود و اين تعنيف بخواهى شنيد . اگر از اين تعذيل و تثريب احتراز مىنمايى ، به انتقام مار چگونه اقبال خواهى نمود ، و به چه وسيلت ابادت او را استبداد خواهى كرد ، كه مار خصم الدّ و عدوّى اشدّ است ، موش گفت : نه هر كه مكافحت كسى را متأهّب شد كفو او بود كه بسياران خامل ذكر بودهاند ، لكن بر معارف آن كردهاند كه اكفا و امثال را عشر آن ميسّر نشدى . بدانكه هر كه تحمّل شدايد كند و در مخاوف و مقاحم رود و موافقت فلكى او را در حجر سعادت نشاند ، غرض او بىشك به نجح رسد و مراد او به انجاح انجامد .
مادر گفت : معاضد و معاقد تو كيست كه به استظهار و استنصار او با مار