شيوه گفت چنان شنيدم كه فلّاحى را دوستى بود . شبى به حكم زيارت به خانهء او تجشّم نمود . چون طلايع سرما انتشار يافت و ساقهء برودت در تلبيب هوا جدّ نمود ، آتش افروختند . و خانه خداى و كدبانو و مهمان پايها سوى آتش دراز كردند ، شلوار زن برابر قبل دريده بود . مهمان را نظر بر حرهء حرّه آمد ، و شوهر او با مهمان در محاورت و منافثت مشغول بود . چون نظر او بر آن عورت افتاد ، حالى چوبى برداشت و به سوى ستر آن مستوره برد تا مگر زن را تنبيهى حاصل آيد و خود را از آن فضيحت صيانت كند . مهمان آن حال مشاهده كرد . در اثناى محاورت مىگفت : مكن كه بتر كنى . شوى را فهم از آن قاصر شد . چون چوب به مطلع اطفال و منبع اولاد رسيد ، زن را از حرقت آن ارتعاد حاصل آمد ، حالى از او ضرطى جدا شد . مهمان گفت : كسى را كه فكرت سليم و فطنت تام نباشد ، او را تلويح و تنبيه مفيد نيايد . من از آن تحرّز و توقّى مىنمايم كه از اين طلب در تعب گرفتار خواهيم شد ، و از اين ارتياد در اضطهاد گرفتار خواهيم گشت . إذا ادّعيت الباطل أنجح بك .
گاوپاى گفت : اداى تمثّل و ايراد حكايت تو همچنان است كه مادر موش با موش گفت . امّا اميد است كه خواتم كار و عواقب امور ، [
b
93 ] همچنان كه از آن موش گردد با مار سياه ، هرچند كه مار از موش به قوّت و سطوت بيشتر بود ، موش چون در حواى كفايت و خباى راى متمكّن شد ، مغالبت دشمن و قصم خصم او را ميسّر گشت . شيوه گفت : فوايد تكلّم تو مدّخر است و عوايد عنايت بغايت . اگر اين حكايت در سلك افادت فرمايى كشيد و به نسيم ايراد آن ازهار لطايف را بشكفانيد ، قلايد انعام را تقليد رود و به شنف اكرام تقريط افتد .
حكايت
گاوپاى گفت : شنيدم كه موشى به سراى محتشمى مستوطن و به عقوهء آن مترفّل بود ، و از سولاخ موش راهى به باغ و راهى به حويجخانه . روزى مارى