حكايت
گاوپاى گفت : خواجهاى را لذّت آبكامه دامنگير شد . كنيزك را گفت : از همسايه آبكامه بخواه . كنيزك به خانهء همسايه رفت و گفت : خواجهء من مىفرمايد كه اين سكره را آبكامه پر كن . همسايه گفت : نمانده است . كنيزك تهى باز آمد .
خواجه پرسيد كه : اقتراح مطلوب به چه عبارت ايراد نمودى ؟ كنيزك صورت حال عرض داد .
خواجه گفت : هرگاه صورت طلب از زيور تلطّف عاطل بود ، و از يمن تبصبص دور ، اتمام آن در حدّ امكان نيايد و سكره كفو ادام موسى باز آيد . برو به در آن همسايهء ديگر و حلقهء در به لطف بزن ، و چون آواز دهد ، جواب به اكرام تمام بازده ، و چون در سراى شدى ، شرايط تحيّت و تواضع و خدمت و تخاضع به جاى آر و بىتحاشى انبساط زيادت كن ، و سر كدبانو بوسه ده و لحظهاى بنشين ، و از خويشتن [
a
91 ] اتّحادى بغايت و تودّدى بكمال ظاهر گردان . و بعد استحباب و استطراب او را بگوى كه عفّت تو شايع است و ترتيب سراى تو مشهور و لذّت ريچار تو معلوم . مگر خواجهء من بنده از آبكامهء شما خورده است ، و هرگاه به اوصاف آن خوض مىنمايد و به اتّصاف آن مبالغت مىكند . و بعد از آن اضراب نماى و از سر تشوّر و تخفّر بگوى استلذاذ آن آبكامه ، مستحثّ اقتراح قدرى شده است . اگرچه تصديع و ابرام از حد گذشت ، امّا ترتيب كدبانو و شرح ريچار تو با كدبانوى من گفته است . مىخواهد كه مصداق سخن خويش به واسطهء آبكامهء تو ظاهر كند . اگر قدرى فرمايى ، آن انعام با ديگر اكرام انضمام ياود . و چون اشارت كند ، با كنيزك در حويج خانه رو و او را به انواع مناغات مبذول دار ، و حسن و جمال و غنج و دلال او را مدح كن و او را بگوى : عين اللّه عليك . به نظافت شمايل مشهورى و به لطافت خصايل موصوف . اگر خواجهء ترا حسّ سليم و فطرت كريم بودى ، مستحقّ كدبانويى و لايق خاتونى تو بودى . و اگرچه حالى ميسّر نيست ، امّا با اين لياقت و رشاقت كه تراست بدين رتبت بخواهى رسيد . كنيزك