گفتار لطيف از آن در سلك افادت كشيدم تا معلوم گردد كه عقل رقيب تن و نقيب بدن است و طمع مهلك ذات ، و آز مبيد صفات .
و بايد دانست كه حزم مهدى صلاح و مفتاح نجاح است . و نعمت هر دو جهان بىوجود او در ضبط نيايد ؛ و هر سعى كه نه بر مقتضاى راى حصيف رود ، ريع آن غرامت و ثمرهء آن ملامت بود .
شعر
و ربّت طالب يسعى لشىء * و فيه هلاكه لو كان يدرى
و عقلاى پارس گفتهاند كه : چون آز استحواذ ياود و حرص غالب شود ، مرارت مرگ و شدّت مفارقت از اين جهان در معرض ايشان بدار تا سورت هر دو بشكند . و همچنان گفتهاند : عاقل حازم را جمع و تفريق مال ملتاع و مرتاح نكند و مستظهر و مستضجر نگرداند ، كه هر آيب ذاهب و هر قافل راحل باشد . چنان كه سنگ كه منجنيق آن را به قسر ارتفاع دهد ، چون استعداد قبول علوّ ندارد ، هرگاه كه قوّت قسرى كم گردد ، به مركز خويش گرايد ؛ و آتش را هرچند كه سفلى سوزى ، چون علوى است ارتقا طلبد .
و بدان كه [
a
81 ] هرچه از تشتّت اجتماع يافت ، تفرّق را در او مدخل باشد . و فضلا گفتهاند : هرچه از عدم نياوردى ، وقت مفارقت مصاحب تو نباشد ؛ و هرچه يافته شد ، از آن غيرى بايد دانست . لابد حقّ به مستحق برسد ، از فوات آن مضطر نبايد شد . چنان كه افلاطون گويد لا تأسفنّ على شىء اعتضه فى هذا العالم فإنّه لو كان لك بالحقيقة لما وصل إليه غيرك .
و گفتهاند : آمدن ما از كتم عدم به حيّز وجود بىاختيار ما بوده است ، از آن سبب بودن به كد و شدن به تحيّر است . و همچنان كه گفتهاند : نه هرچه خوشتر ، بهتر ، بلكه هرچه بهتر ، خوشتر . و جهان به گلى شكفته ماند كه گزدمى در ميان او خفته باشد ؛ و به شكر ماند كه به حنظل ملطّخ بود ؛ و به بحر زاخر ماند كه به انواع جواهر مشحون باشد ، امّا از غوّاصان بعضى از او به سنا رسند و بعضى به عناى