شير گفت : شبان بدان نحافت خلقت و شخت ذات چگونه از ما كافىتر باشد ؟ خرس گفت :
شعر
[ و ] لا خير فى حسن الجسوم و نبلها * إذا لم تزن حسن الجسوم عقول
شير از روى ضرورت استصواب او را اذعان واجب داشت . هر دو به اتّفاق پيش شبان آمدند ، و شرايط تحيّت به جاى آوردند و اسباب استمالت ممهّد كردند ، و زمام اوامر و نواهى به راى و رويّت او سپردند . شبان لهبات گرسنگى شير را بدان مسلوخ اطفا نمود و غليان معدهء خرس را به ميوه تسكين داد ، و خويشتن چيزى بخورد . پس اندر چاه بنگريد ، به قطر چاه روشنايى ديد . در حال كارد بكشيد و در حفر مشغول شد ، و شير و خرس اعانت را متأهّب شدند . به سعى جميل يكديگر از آن فازهء مضض به مفازهء غرض رسيدند . هر دو شبان را گفتند : مخايل تو ستوده است و شمايل تو پسنديده . و از ميان نوع انسان مستثنايى .
شعر
فإن تفق الأنام و أنت منهم * فإنّ المسك بعض دم الغزال
و بعد از آن يكديگر را وداع كردند .
و اين حكايت دليل است بر آنكه هركس كه به اشارت عقل التفات نمايد [
b
80 ] و رايد حزم را مصيب داند ، دست حوادث دامن عصمت او نگيرد ، و پاى خذلان ساحت رفعت او نسپرد . و اگر از روى ضلالت و جهالت در تيه غفلت رود ، و در مجاهل و موارط خودبينى قدم گزارد ، و به لذّات حال متلذّذ گردد ، و در حبايل غوايل مأخوذ شود ، و در مصاعب نوايب گرفتار آيد ، مثل او چنان باشد كه سگى و شيرى و مردى در جوالى باشند ، و هريك جهت خويش ضور ديگرى طلبد ، تغرير هريك حاصل و مناص و خلاص جمله متعذّر . اين معانى دقيق و