تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
آن كه با ملوك تقرّب يابد و از عنايت ايشان به محلّ مشهود و مقام محمود رسد ؛ سيم آن‌كه با كمال وراعت و وفور براعت او را مال فراوان باشد ؛ چهارم آن‌كه طالع سعد و جد مبارك بر سبيل مغافصه به مرتبهء منيع و منزلت رفيع رساند ؛ پنجم آن كه ميان طايفه‌اى باشد كه به حذاقت و كياست او را بر ايشان رجحان بود ، و ايشان باتّفاق او را اذعان نمايند ، و ارتسام اوامر و نواهى او را استقلال واجب دارند . و در اين حال مرا تملّك بلاد و استرقاق خلايق در صميم خاطر جاى گرفت . امّا وسايل ادراك مطلوب معدوم است و ذريعت ضبط غرض [
b
76 ] ناپيدا . سبب آنكه استحقاق خدمت ملوك ندارم ، و نيز از حليت ثروت عارىام و اتّكا بر سعادت جدّ از كفايت دور است ، از آنكه بخت اتّفاقى است كه اسباب آن معلوم نيست . چنان كه آن حكيم گفت با شاگرد خويش . شهريار فرمود كه بذر مقالات ترا ريع ظفر است و افنان اتعاظ ترا اثمار اقبال ؛ اگر اين حكايت بازفرمايى رياض ممالك از شآبيب خلود غض شود ، و زهرات خاطر از نسيم قبول بشكفد .

حكايت

ملك‌زاده گفت كه : شنيدم در شهرى دو مهتر بودند ، به علوّ مراتب معروف و به يمن رفعت موصوف ، متحلّى به وشاح بها و متجلّى به نور سنا . و اندر آن شهر حكيمى بود به فطانت مشهور و طبانت مذكور . كاشف رموز حقايق ، ناظم عقود دقايق . به حكمت آيتى شده و به فضل حكايتى گشته . و اين دو مهتر او را به صنوف الطاف و رموق اعطاف مخصوص و منظور مىداشتند ، و حضور او را به احترام و استلام تلقّى مىنمودند . و از اين دو مهتر يكى به فضيلت موسوم بود و از وسخ جهل معصوم ، و ليكن حكيم را آن كه از حليت فضيلت عاطل بود و از لذّت فطنت محروم ، موقّر و مكرّم‌تر داشتى . و اين حكيم پيوسته تردّد پيش آن كردى كه به شرف علم مشرّف بودى و به عزّ درايت مبجّل .