چون در ذلّ فاقه راضى شدى ، مال را نزديك تو قدرى نماند كه حريص درويش بود و اگرچه متموّل باشد ؛ و قانع محتشم نمايد اگرچه عريان بود . پس بايد كه مجال آز مسدود دارى كه حرص خصمى است لسع و لذع او اندمال نپذيرد ، و از توريط و انقلاب ممكن نگردد . بدانچه مهيّا است قانع شو ، و خاطر بر زيادت طلبى مشعوف مكن تا از بلاى ناهب و اعنات غاصب فارغ باشى .
بيت
زشت باشد نقش نفس خوب را از راه طمع * بنده كردن پيش مشتى سگ پرست موش خوار
و بدان كه لذّات عالم بدان ماند كه شخصى بود مرهون حرص و مطموس آز .
شبى به خواب ديد كه بر جهان پادشاه شد . اندر دل او آن ارتياح راسخ گشت و لهجت او بر طلب بيشى و روم پيشى تضاعف پذيرفت . با خود گفت : ملوك عالم و سلاطين زمين بر انجاح مراد و اسعاف غرض قادراند ، و دواعى مأمول و بواعث مطلوب ايشان را منقاد . از آنكه ايشان مختار وجود و بشاير مخلوقاتاند [
a
76 ] و ايشان را اوامر و نواهى بر خلايق چنان نفاذ دارد كه از آن اوساط مردم بر حيوان .
پس هر كه همّت بر نظام اسباب كلّى مقصور گردانيد و نهمت بر تحصيل لذّات موكول كرد ، بايد كه در طلب جهاندارى و استدراك نظام احوال شهريارى مستبد شود ، و دل بر تحمّل مكابدت و ازدراد غصّه نهد ، و در رصد فرصت متيقّظ باشد .
و فضلا گفتهاند : هر كه در طلب ممكن سعى نمايد ، اگر موافقت فلكى و مؤاتات اقدار حاصل باشد ، حصول آن از شوب ريب و كدرت تعذّر پاك بايد دانست . مرا پادشاهى بايد طلبيد و در تنقيب آن جدّ مبذول بايد داشت كه جدّ رايد حصول است .
شعر
إنّ نيوب الزّمان تعرفنى * أنا الّذى طال عجمها عودى
و سبب تيسير آن پنج چيز آمد : يكى آن كه به حكم ارث يافته باشد ؛ و دوم