مستقيم بود ، از آن فواكه بر قدر اشتها بخورد و قدرى ذخيره نهاد ، و ديگران را مىگفت : إرضو من العشب بالخوصة .
هر كس كه مغلوب حرص و مقهور آز بود ، از آن اثمار و ازهار و جواهر نوادر بسيار برداشت و سفينه را پر كرد ، چنان كه بر هر يك مجال حركت تنگ شد ؛ و آنان كه به اندك قانع شدند ، به راحت و استراحت مىبودند . چون مدّت امتداد يافت ، ميوه تباه شد ، و جواهر را طراوت كم گشت و حزن و كمادت و غصّه و نجادت زيادت . چون از آن لجّهء ارتعاص به ساحل خلاص رسيدند ، پادشاه را از شهود وجود ايشان اعلام دادند ، حاضر شد . هر كه را مىديد كه آن نعمت را ترك كرده بود و خود را به درن حمل آن ملطّخ نگردانيده ، او را تفقّد و تعهّد مىفرمود ، و با آنان كه چيزى يافت ، به تعريك و تعفير تمام از ايشان بستد . الأخذ سرّيط و القضاء ضرّيط . روزگار ايشان بهرى اندر تألّب و بعضى اندر ندامت و بعضى اندر تعنيف و بعضى در غصّهء مباعدت نعمت گذشت . و آن كه از ايشان عاقلتر بود ، از آن تفنيد و تبكيت مسلّم ماند و با خود مىگفت :
شعر
و أقنع لا أنّ القناعة لى هوى * و لكنّ صون العرض بالحرّ أجمل
و اين حكايت از آن اعادت افتاد كه نتيجهء حرص و ثمرهء طمع چنين باشد .
من فعل ما شاء لقى ما ساء . و فضلا گفتهاند كه : هر كه در استجماع مال استبداد نمود و همّت بر شمل آن مقصور گردانيد ، عاقبة الامر [
b
75 ] يا او مستجمع را دفن كند ، يا حريص او را مدفون گرداند ، چنان كه اسكندر كه خزاين جهان احتجان نمود و از غايت تكثّر و توفّر در زمين نهان كرد تا عاقبت او را زر در خود گرفت .
و بدان كه حريص اگر مال ندارد ، روزگار در اقتراف آن صرف كند ، و چون جمع شد ، در خوف و روع باشد ؛ و چون تلف گردد ، كربت و نكبت او زيادت شود . و اگر بعد وفات او بماند ؛ به حسرت فراوان مفارقت كند . و عقلا گفتهاند كه :