است كه خانهء من با اين تنگى مرا همچون سراى رفيع و قصر منيع تست .
و امّا احوال الوان اطعمه كه ملك را از مساعدت بخت و موافقت روزگار مهيّا شده است ، چون سير شدى ، اشتها همچنان صادق باشد [
b
74 ] يا نه ؟ ملك فرمود : نه . بل چندان كه سغب غالبتر ، لذّت آن مستفيضتر . مهران به گفت :
خورش من همچنين است . چندان كه گرسنگى را تغلّب و تسلّط است ، رغبت در التقام و طبع در التهام آن غالى و غالبتر . و بدان اى ملك كه سلطنت با خوف بود و عزّ او با ذلّ ، و ثروت او با فاقه و حلاوت آن با مرارت . چون التذاذ چيزى در طبع تو رسوخ يافت و استدامت آن را قريحت تو طالب آيد ، : از غلو كردن در آن توقّى نمايى تا لذّت آن متوالى باشد كه حكيم گفته است : اذا أردت ان يكون لك الالتذاذ بالشىء فاستعمل أغبابه و اذا اردت العتق من رقّه فانهمك فيه .
و بدان اى ملك كه اجتماع سنا با كدّ است و تحصين آن با صعوبت . و فضلا گفتهاند كه : احباب درويش بيش از آن غنى باشند ، از آنكه هر كه محبّ نعمت بود ، مبغض صاحب مكنت باشد . و مثل تراكم اموال مثل واقعهء آن طايفه است كه در كشتى بودند .
شهريار فرمود كه : هر قطرهاى كه از سحاب فضايل تو به درياى خاطر ما رسد ، اصداف افكار از التقام آن به درر معانى مشحون شد و صعاب ضمير به واسطهء مواعظ تو سهل گشت . اگر اين حكايت با ديگر رعايت مضاف شود ، صميم قريحت از تأرّث فضول محروس ماند .
حكايت
دانا گفت : شنيدم كه طايفهاى از تجّار سفر دريا را متوّجه شدند و خود را در جهت مزيد مال در آن ورطهء نكال انداختند . اگرچه عقل زاجر آمد و قناعت ناهى شد ، التفات ننمودند . چون روزى چند بگذشت ، به جزيرهاى رسيدند مشحون از الوان فواكه [
a
75 ] و مملوّ به انواع جواهر . از آن جماعت هر كه را طبع قويم و راى