اسباب جهاندارى ميسّر است و لشكر فراوان . مطالب تو مهيّا گردانم و مآرب تو معدّ دارم . مهران به گفت : كيفيّت ثروت و كميّت لشكر اعلام فرماى .
اردشير گفت : مال من آن است كه مسعف مراد و منجح اغراض باشد و از آن تبريح اعادى و ترويح موالى حاصل گردد ؛ و عاقل و غافل و خامل و كامل به طمع مطيع و مطاوع شوند ، و عرض عزيز ما از آن در تنعّم باشد ؛ و لشكر ما آن است كه متمرّدان اطراف و جبّاران اكناف به قهر و قسر به خدمت حضرت ما آرد ، و از معادات سلاطين و مناوات ملوك مرا مرفّه دارد ، و امثال ما را در سلك مشايعت كشد . و سراى من آن است كه از غايت بسطت و فسحت عقوت ادانى و اقاصى را در او ترفّه حاصل آيد ؛ و خوان من آن است كه از سمك به سماك بوى توابل آن برسد ، و نفحات عطر آن خياشيم روحانيان را معطّر گرداند . ترى الجائع راجيا و الشّابع راضيا .
مهران به گفت : چون آن مال بذل كنى با تو ماند ؟ اردشير گفت : نه . دانا گفت :
اگر از حوادث ايّام و تغلّب روزگار دشمنى با عدّت تمام و لشكر فراوان قصد تو كند و نهب آن را مشتمل گردد ، خطف آن او را ميسّر شود يا نه ؟ ملك گفت : آرى .
دانا گفت : خزانهء ترا به خزنه و حرسه احتياج باشد يا نه ؟ ملك گفت : آرى . دانا گفت : هيچ عاقل به چنين مال و لشكر افتخار ننمايد و به چنين عدّت و مدّت استظهار نجويد ؛ بلكه نعمت آن است كه از آن فقير غنى گردد ، [
a
73 ] و معطى پيوسته مغنى باشد و از اهانت فقر و اذابت فاقه ايمن ، و از سماحت مزيد و از سخاوت مزيّت پذيرد ، و از مغير و ناهب و مشتّ و غاصب محروس باشد ، و به هرطرف كه نشاط حركت كنى ، رفيق شفيق تو بود ، و به هر جا كه آن را وديعت فرمايى ، بىاقتحام حرسه و هاى هوى خزنه محروس ماند .
ملك گفت : آن كدام مال است كه بدين اوصاف حميد تحبير دارد و بدين صفات لطيف تحليت يافت ؟ دانا گفت : العلم كنز عظيم لا يفنى . و تو اى ملك ! اگر در اهتمام لشكر و انعام ايشان از تو تهاونى رود ، مطيع و مطاوع تو باشند يا نه ؟