ارزانى داشتى ، جزاى اين ايادى عزّ باقى باد و عنايت آسمانى اين دولت را واقى .
بنده را شويى بايد به ديانت موصوف و به امانت معروف . نهادى مربّاى قناعت و ذاتى مصفّاى براعت . خاطرى به يمن ظلف مشعوف و قريحتى به زهادت سعادت محلّى ؛ قادر بر ولايت حواسّ ، حاكم بر اطراف قوى ؛ كه حكيم مىفرمايد : من ملك نفسه أطاعه من دونها . پدر گفت : اين اوصاف شريف را رايى حصيف بايد ، و اين صفات حميد را نفسى نفيس . امارات ديگر بگوى تا به واسطهء آن [
b
71 ] ، آن كس يافته شود . دختر جواب داد كه : هر كس كه قوّت غضبى را واهى گرداند و اسباب حقد را ترك كند و حرص را طلاق دهد ، و ديگران را از ايذاى اغيار و بذاى اخيار نهى كند ، و از طلب مخازى و روم مساوى اقارب و اجانب را ردع نمايد ، بدين فضايل خوب و شمايل محبوب موشّح باشد .
پدر گفت : شخصى بدين خصال شريف و خلال لطيف در اين ديار ندانم .
دختر گفت : آن كه بدين اوصاف متحلّى نباشد و بدين شيم متحلّى نبود ، بر او حكم امارت نبايد كرد ، و از او توقّع ارعا و تربّص استعلا نبايد داشت ، بلكه او را غاوى مضلّ و غابى مقل بايد دانست . چه هر پادشاه كه اوامر و نواهى او بر اين قرار استمرار نيابد ، او را در جريدهء ملوك نبايد نبشت و در سمط سلاطين نبايد كشيد . تفكّرى فرماى تا در ممالك خويش به حليت چنين ، كه را مزيّن يا بى .
اردشير در اقطار ممالك و ارجاى مسالك همّت مصروف گردانيد و در اكناف خاطر اشراف اطراف را عرض داد . بعد اللّتيّا و الّتى ، شخصى يافت كان براعت و مكان وراعت ، معدن عفاف و مطلع انصاف ، ملاذ دين و ملجأ يقين ؛ حامل اعباى طاعت ، مذعن اوامر قناعت ؛ معرض از نعم عالم ، مبغض طبع فاسد ، نام او داناى مهران به . چون او را بدين خصايل و فضايل مشتمل يافت و بدين غرايب و اطايب مشحون ديد ، دختر را به دو داد . بعد مدّتى اردشير را شعف التقاى دختر دامنگير شد و تحنّن مشاهدهء او را گريوان گرفت :