شعر
و ليس يعرف كنه الوصل صاحبه * حتّى يغادى ببين او بهجران
پس به خانهء دختر تجشّم نمود . دختر اقدام اقدام او را مكرم داشت . پدر تعرّف [
a
72 ] احوال و تفحّص حال او كرد ، و از تنعّم و تضرّم او پرسيد . دختر جواب داد : الرّضا بالكفاف يؤدّى الى العفاف . مساعى شوهرم مشكور است و مقامات او محمود ؛ و مرا از او توقير بغايت و تبجيل بكمال . الّا آن است كه در خانه گاوى دارد كه از او مرا ارتماضى به خاطر و ارتعاصى به دل مىرسد . و ديگر آن كه خورش و پوشش در يك انبان نهاده است . اردشير فرمود كه : من از سر توحدّ و از طريق تودّد از او اقتراح كنم تا گاو را دور گرداند و در ميان آن دو مفارقت اندازد .
چون داناى مهران به آمد ، اردشير حضور او را انواع تفاقم و اصناف تعاظم ارزانى داشت ، و او را محظوظ انعام و ملحوظ افخام گردانيد . و بعد تألّف و تشرّف از او ابعاد گاو و تفريق آن دو اقتراح نمود . مهران به گفت : ملتمس شاه به انجاز مقرون است و مطلوب به نجاح موصول ، شحط گاو شايد ، امّا تفريق آن دو ممكن نيست ، از آنكه من جمله نعم عالم و حرص اين جهانى را در يك انبان نهادهام و آن را به دست قناعت معكوم گردانيده . اگر چنان كه از عقال عقل خلاص يابند ، در حال از اعمال ذميم من عمال من سازند ، و مرا در هاويهء شقاوت و باديهء غباوت اندازند ، و صفاى قناعت و رونق براعت من بكلّى زايل شود . و نيز هريك را على الانفراد محرز كافى و حارس وافى بايد تا تمرّد و تجرّد بديشان راه نيابد .
الجاهل يطلب المال و العاقل يطلب الكمال .
اردشير جواب داد :
شعر
و حللت من شرف الفعال مواضعا * لم يحلل الثّقلان منها موضعا
چون علاقهء ولا ميان ما مستحكم شد و قواعد وصلت مرصوص گشت ، [
b
72 ] از صون ايشان خاطر فارغ دار ، و از تنكيل و تعضيل ايشان ايمن باش كه مرا