و متيقّظ باش در آنكه بر عثرات احوال و هفوات حال خويش عثور يا بى ، پيش از آنكه از افواه اصحاب اغراض و السنهء ارباب اعتراض به تو رسد . چه كافى كسى بايد بر مخازى و معايب خود مطّلع شود ؛ و اين معنى كم پادشاه را اتّفاق افتد ، زيرا كه پادشاه از كمال قدرت و نفاذ اوامر ، مستتر از آن باشد كه اوساط مردم از بخار شراب .
پس بايد كه از مقرّبان دولت و ملازمان خدمت ترا مردم باشند كه بر فضايح و قبايح تو اطّلاع يابند و آن را در سرّ بر تو عرض دهند . و بر تو واجب است كه ايشان را به صنوف برّ و انواع احسان مخصوص دارى و نصايح ايشان را عزّ قبول كرامت كنى ، و اعلام ايشان از غايت رأفت و وفور شفقت دانى . چه اگر منبى آن مخازى از اعادى بود ، غرض او از آن عرض ظهور مثالب و نشر معايب تو باشد . و عيبى را كه موالى مشاهده كنند ، آن را از اعادى خافى دارند و بر تو كشف آن فريضه شناسند . و عيبى كه عاند بداند ، از تو مستور دارد و در اقطار و امطار فاش كند . و بدان كه ترا از خلايق امان ميسّر نشود تا خلايق را از تو امانى مهيّا نگردد . و ادانى و اقاصى را بدان زلّت عقوبت مكن كه خود را از مثل آن صيانت نتوانى كرد ، جهت آنكه قدرت تو ظاهر است و استطاعت تو به كمال ، چه در اين معنى گفتهاند :
شعر :
لا تلم المرء على فعله * و أنت منسوب إلى مثله
من عاب شيئا و أتى مثله * فإنّما دلّ على جهله
و عقلا گفتهاند كه به نزديك عقل مستقبح است آنكه قادرى از جاى چيزى بر نتواند داشت مع جلال قدره و استنارت بدره . پس عاجزى را حكم تحمّل و تكليف بر داشتن آن جايز دارد .
و بدان كه احوال ظاهر متقلّب است همچنان كه احوال باطن كه تغيّر باطن از زوال صحّت و تسلّط مرض باشد ، و تغيّر ظاهر از هجوم شقاوت و زوال سعادت .