دولت كه رايد اقبال و قايد جلالاند ، و به وجود ايشان جناح خصم مقصوص است و شوارب اعدا محصوص ؛ و سيم رعايا كه عمارت ولايت و كثرت مال و ترقيح احوال از ايشان است .
پس پادشاه بايد كه حركات و سكنات ايشان محصور دارد و بر عجر خواطر و بجر ضماير ايشان مطّلع باشد . و نبايد كه در حواشى كسى قرين املاق و رهين اخفاق بود كه خيبت او ناشر فتنه و حاشر تشويش گردد . و ظاهر است كه رعايا خزانهء پادشاهاند كه هر روز اسباب حضرت از ايشان ميسّر است . پس بر پادشاه واجب است كه كان نفاع و اركان ارتفاع خود معمور دارد .
و طايفهء دوم آنند كه دفع اذيّت و ردع بليّت از ايشان است ؛ توقير و تكريم آن جماعت از لوازم بايد شناخت و از تبرّع دور بايد داشت . امّا بايد كه اشفاق و ارفاق وزير بر امور مملكت همچنان كه رأفت پادشاه بر ذات خويش بود ، و محلّ وزير بايد كه نزديك پادشاه همچون محلّ و مرتبت پادشاه بود نزديك او . و همچنان نبايد كه پادشاه از صروف زمن و صنوف محن و انقلاب دولت و تضعضع مملكت و عوارض آفات و حوادث عاهات ايمن باشد . و بايد كه عقل را بر هوى تسلّط دهد كه عقل روزگار را طايع پادشاه گرداند و هوا پادشاه را خاضع روزگار كند . چنانكه حكيم گفته است : العقل يملّكك آلزّمان و آلهوى يستعبدك له .
بيت :
راست نبود خويشتن بستن بر آدم وانگهى * نفسِ آدم را غلاف نقش شيطان داشتن
و نبايد كه وزير از سطوت [
a
54 ] شاه و صدمت پادشاه ايمن گردد در مهمّاتى كه خلل ملك و پريشانى دولت در آن باشد تا مريد مراد خود نگردد .
و همچنان كه پادشاه از انتكاس جلال و انعكاس اقبال محترز باشد ، وزير نيز از تعريك پادشاه و تعفير او بايد كه شب و روز مرهوب و مرعوب بود ؛ و اگر