تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
متفكّر شد در آنكه خر برود و باز نيايد . و اگر از فيض سخاوت و غايت حماقت بيايد ، امروز مرا رهين گرسنگى و قرين سغب بايد بود . خر را گفت : آنچه وصاياى پدر را امام ساخته‌اى و مواعظ او را مقتدى كرده ، دليل است بر طهارت اصل و غزارت فضل تو . امّا امروز مصلحت [
b
50 ] آن است كه اين جايگاه توقّف فرمايى و از اين انوار و ازهار مذاق عزيز معطّر گردانى ، و چون خسرو انجم آفاق را به واسطهء سنا و بهاى خويش از كدرت ظلام پاك گرداند و فضاى افلاك را از تعضيل عساكر خالى كند ، به سعادت عودت نمايى . خر گفت : از جمله وصاياى پدر يكى آن است كه اين پندنامه در سرّا و ضرّا از خود دور مدار ؛ و دوم آن است كه اگر در غايله‌اى مأخوذ شوى و در حادثه‌اى گرفتار آيى ، به استظهار راى لطيف و مساعدت تدبير شريف مجال آن را مسدود گردان ؛ و سيم آن است كه دوست جاهل بر دشمن عاقل اختيار مكن ؛ و چهارم ياد ندارم ، چون مطالعه افتد ، اعلام دهم . شغال با خود گفت : مرا با خر عودت بايد نمود و به انواع تنويه و اصناف خديعت او را باز بايد آورد . خر را گفت : من در خدمت تو بيايم و آن وعظ را كه از انفاس نفيس و راى رفيع پدرت مدّخر است ، بشنوم و آن را سفير جاه و خفير راه سازم . خر بازگشت و به ده رسيد . شغال او را گفت : پندنامه بستان تا بدان روضهء اريض و خلد عريض رويم . خر گفت : چهارم پند پدر آن است كه از محاورت شغال و مجاورت گرگ احتراز بايد كرد كه موالات ايشان موجب خذلان و سبب خسران است . شغال را مهرب مسدود و مفرّ بسته بود ؛ مردم او را بر پشت خر بكشتند . و از اين سبب حكما گفته‌اند : ليس العاقل من يعرف الخير من الشّرّ و إنّما العاقل من يعرف خير الشّرّين . تو نيز بايد مهمّات را از خوف مهمل نگذارى و در سايهء خانه و حريم [
a
51 ] آستانه التجا ننمايى كه از اين دو ارتياح و استبشار حاصل نيايد .