راسخ گردد ، تكلّف را مجال مسدود شود . اذا تأكّدت الموّدة إرتفعت الحشمة .
مرا دستورى ده تا بروم و صيد را متأهّب شوم .
گرگ گفت : در اين حوالى وجود صيد ناموجود است و دور رفتن متعذّر .
شغال جواب داد كه مرا با خرى اسباب اتّحاد مؤكّد است و اساس و داد مشيّد . و اگر فرمايى او را به انواع خداع و اصناف احتيال بيارم . گرگ جواب داد كه : عقلا گفتهاند افشاى سرّ و مكر با احباب مذموم است . شغال جواب داد كه نه هركه دعوى ولا كند به عروهء خلوص تمسّك نمايد ، بلكه بعضى را تودّد به زبان بود و بعضى را توحّد به دل ، من كه نفس نفيس خود را فداى حضرت شما توانم گردانيد ، اشباح اغيار را چه محل باشد .
گرگ بدان روغان مغرور شد و بدان فلتات مفتون گشت . او را اجازت داد .
شغال رفت و بنزديك دهى خرى ديد . او را گفت : تا كى در اين شدّت خواهى بود و در اين عقر و نكايت روزگار خواهى گذاشت . عناى تو نامتناهى است و ذلّ تو بىنهايت . خر گفت : از تحمّل اين اضطرار و اذعان اين اكتياب مرا هيچ خلاص و مناص نيست . اگر مرا مهرب ميسّر و مفرّ مهيّا بودى ، هر آينه درين بذاذت [
b
49 ] راضى نبودمى . چون موافقت روزگار و مساعدت بخت رايد مراد من نيست ، جدّ و جهد مفيد نباشد .
شعر
تقلّبت لو كان التّقلّب نافعى * و بالجدّ يسعى المرء لا بالتّقلّب
شغال گفت : وقت خلاص و هنگام مناص تو آمد . مرا مرتع خرّم و مرعاى خوب هست و جوار آن از موذيات خالى . اگر موافقت را متأهّب و مرافقت را مستعدّ شوى ، در آن روضهء اريض و مرغزار عريض به فراغ خاطر ترفّلى نمايى ، از نزهت آن جايگاه غمام غموم تو انقشاع پذيرد .
خر از فيض رذالت و غايت جهالت ، بدان شجون مغرور شد و دمدمهء گرم شغال آن خامد خامل را در لجّهء غفول افگند و از معنى اين آيت :
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ