جسم عزيز و موجب هزالت ذات مبارك از چيست ؟ شغال جواب داد كه : در [
b
48 ] مباعدت شما غريم غرام و قرين قرم بودم . در هر دل كه ولاى احباب مترسّخ شد ، و در هر خاطر كه هواى دوستان مغروس گشت ، تسلّط شوق و استحواذ تحنّن دل ضعيف و تن نحيف گرداند . و من پيوسته بر زبان صبا خدمت رسانيدهام و با نسيم سحر پيام فرستاده . چون از طاقت طاق شدم و ضرم تحنّن بغايت رسيد ، و تبريح شوق به كمال پيوست ، جهت عزّ ملاقات و شرف ادراك مثول خدمت اقدام نمودم تا يمن طلعت همايون و فرّ لقاى ميمون جرايح جوارح را مرهم شود و ثفنات منافثت استسقاى مباعدت را شربت گردد ، از آنكه ارباب الباب گفتهاند : منغّص عيش فراق احباب است و ممرّ حيات بعد اودّا .
شعر
و كلّ مصيبات الزّمان وجدتها * سوى فرقة الأحباب هيّنة الخطب
گرگ چون كمال ملاطفت و يمن مشارفت و تزويق زبان و ترويق بيان او شنيد ، به حضور او بشاشتى تمام نمود و به وصول او استيناس يافت و او را شرف قربت ارزانى داشت . شغال از تودّد او مستظهر شد و از آن تملّق خاطر خود را رفاهت كرامت كرد ، و ليكن در آن مدّت بجز زخم باغبان چيزى نخورده بود ، گرگ را گفت : اكرام ضيف شرط است و اطعام مهمان واجب . اشارت فرماى تا از مطبخ خاص طعام آرند . گرگ جواب داد كه : مرا عادتى معهود است و قاعدهاى مستمرّ كه روزى چندان شكار كنم كه وظيفهء سه روزهء من باشد . بعد از آن سه روز ديگر بر آن قناعت رود .
شغال جواب داد كه : اگر اشارت فرمايى [
a
49 ] ، من به حكم شكار تحفّزى نمايم و از آنچه ميسّر گردد ، به خدمت آرم . گرگ جواب داد كه : اقامت به شرايط ضيافت ما را است ، از آنكه تو به وثاق ما تجشّم فرمودهاى و به شهود وجود خود تشريف داده . شما را صبر بايد كردن تا آنگه كه نوبت شكار و وقت صيد من آيد .
شغال جواب داد : كه چون در ذات البين بنيان اخلاص متأكد شود و دوحهء صفا