تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ
غافل گشت . به املى فسيح و اميدى تمام موافقت او را ميان بست و با وى برفت . شغال به سبب هزالت جسم و نحافت ذات مانده شد . خر را گفت : اگر مرا قوّت و مكنت بودى ، ترا برداشتمى كه پياده رفتن صعب است . خر گفت : مرا قوّت هست ، بر من نشين . شغال گفت : اگرچه اين معنى محظور عقل و مردود فطنت است ، منن ترا متكفّل شدم و مجازات اين ايادى را ميان بستم . اين بگفت و بر او نشست و از غايت ماندگى در خواب شد . خر او را مىبرد تا به بيشه‌اى رسيد . از دور گرگى ديد . با خود گفت : شغال مرا بشارت وحدت داده بود ، من اين جايگاه گركى مىبينم . يقين است [
a
50 ] كه آن تودّد كه شغال مىنمود و آن تبصبص كه از سر شوق مىفرمود ، لمعان سراب و برق خلب بود . چون هنوز ميان من و گرگ بعد مسافت است ، العود احمد و آلفرار اجود . شغال را گفت : اگر نزاهت اين جايگاه و رفاهت اين مقام مرا معلوم بودى ، اسبابى كه به اقامت تعلّق دارد با خود آورده بودمى . امروز عودت بايد نمود و فردا به طالع ميمون ببايد آمد . شغال جواب داد كه از كفايت كفات اين معنى مستبدع است و از عقلا اين حال غريب ، كه ايشان قوام امور و استمرار احوال بر قضيهء سعد و نحس روز نهند كه آن اختيار در بسيارى اوقات ، حايل ادراك مرام و حاجز ضبط مراد مىگردد . خر گفت : آنچه از منبع شهامت و منهل فطانت تو ترشّح نمود معلوم گشت ؛ و صفاى نيّت و خلوص عقيدت دوستان را بايد كه همين اقتضا باشد . شعر
لعمرك ما أدّى امرؤ حقّ صاحب * إذا كان لا يرعاه فى الحدثان
امّا از عادت معهود و سيرت مألوف ، اعراض ممكن نمىگردد ، مرا پند نامه‌اى هست موروث ، مشتمل به انواع مواعظ و مشحون به اصناف مصلحت . اگر آن با من نباشد ، از اضغاث احلام مضطر شوم . بروم و آن را بياورم . شغال