تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة العقول ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
كه از رفاهت و استنامت درست نمايد . چون در اضطرار بار گرفتار شود ، عيب لنگى پيدا كند . من آنچه ايراد مىكنم ، جهت كفايت و از بهر مناظرهء او نيست ، و نه از رعب و استرهاب ، بلكه از غايت شفقت و سبب حقوق اخوّت [
b
45 ] و ترفيه رعيّت است ؛ و قدما گفته‌اند : مثل ارباب اعمال و اصحاب اشغال پادشاه به سگ صيد ماند كه صيد از شطارت طبع و از روى حميّت خويش كند نه از بهر خداوند خود . و مثل ايشان در قبول عامّه و تبجيل خلايق ايشان را همچنان كه پوست قندز است كه جهت آنكه پادشاه آن را بر كلاه دوخت ، از كافّهء خلايق عزّ تعظيم و شرف تفخيم يافت . چون پادشاه از اكرام و اعظام او اعراض كند ، همان پوست سگ است كه بود ؛
زانكه كار عامه نبود جز خرى يا خرخرى
و فضلا گفته‌اند كه : زيان پادشاه غافل اندر ممالك خود در آن وهلت كه دولت او را ركانت و مملكت او را رصانت باشد ، و از هجوم اعدا و قصد اضداد فارغ ، و ضماير رعايا مرفّه ، مثل غذاى مضرّ است كه مرد غافل هر روز از آن بر مقتضاى ارادت و قدر اشتها تناول كند ، و در حال مضرّت آن غذا او را متألّم نگرداند و به رمض مرض ابتلا ندهد ؛ بعد امتداد مدّت ضرر آن‌چنان متراكم شود كه طبيعت از دفع آن عاجز آيد و او در آن هلاك گردد . و به شهرى بزرگ ماند كه از تسلّط ظلمه و ظلامهء فسقه خراب خواهد شد ، مردم از اقطار شهر در ميانه آيند ، بعد يكچندى از تفرّق سكّان و تشتّت اعيان آن شهر خالى ماند . پادشاه غافل و شهريار جابر را تا دشمن ظاهر نشود ، خلل دولت و هدم بناى سعادت معلوم نگردد ، همچنان كه سوار بد كه در ميان ميدان تنها باشد ، گوى را از طرفى به طرفى مىرساند . ناگاه روزگار بر عادت خويش به ارتجاع موهوب خود گرايد . [
a
46 ] شخصى را كه به حماست معروف و مراست موصوف بود ، در ميدان